『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
#برشی_از_کتاب بعد هیئت رأیة العباس با لیوان چای، روی سکوی وسط خیابان منتظرم میایستاد. وقتی چای و قن
#ادامه_داستان
چند دفعه دیدم خانوم های مسنتر تشویقش کردندو بعضی هایشان به شوهرشان میگفتند:«حاج آقا یادبگیر، از تو حوچیکتره!» خیلی بدش میآمد از زن و مردهای جوانی که در خیابان دست در دست هم راه میروند. میگفت:«مگه اینا خونه و زندگی ندارن؟»😅
#قصه_دلبری 📚
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے🌼
#خادمعبدالمهدی
https://eitaa.com/joinchat/4012245048C42ddbe23a3
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
#ادامه_داستان چند دفعه دیدم خانوم های مسنتر تشویقش کردندو بعضی هایشان به شوهرشان میگفتند:«حاج آقا
#ادامه_داستان
بدشانسی آورده بود. با همه بخوریاش، گیر زنی افتاده بود که اصلا آشپزی بلد نبود😅. خودش ماهر بود. کمی از خودش یاد گرفتم کمی هم از مادرم. آبگوشت، مرغ و ماکارونیاش حرف نداشت، اما عدسی را از بس زمان دانشجویی برای هیئت پخته بود، از خانوم ها هم خوشمزهتر میپخت. املتش که شبیه املت نبود. نمیدانم چطور همه موادش را اینطوری میکس میکرد، همه چیز داخلش پیدا میشد.😋
#قصه_دلبری 📚
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے🌼
#خادمعبدالمهدی
https://eitaa.com/joinchat/4012245048C42ddbe23a3
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
#ادامه_داستان بدشانسی آورده بود. با همه بخوریاش، گیر زنی افتاده بود که اصلا آشپزی بلد نبود😅. خودش
#ادامه_داستان
دست به سوزنش هم خوب بود. اگر پارچهای پاره میشد، دکمهای کنده میشد یا نیازی به دوخت و دوز بود، سریع سوزن را نخ میکرد. میگفت:«کوچیک که بودم، مادرم معلم بود و میرفت مدرسه، من بیشتر پیش مادربزرگم بودم!» خیاطی را ازن آو دوران به یادگار داشت.
(حاجی مون رجب علی خیاط بوده😅)
#قصه_دلبری 📚
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے🌼
#خادمعبدالمهدی
https://eitaa.com/joinchat/4012245048C42ddbe23a3