#برشےازکتابقصھدلبرے
وقتے از شهـادت صحبـت مے کرد،
هر چنـد شوخے و مسخرھ بازے بود،ولے گـاهے اشکـم را در مے آورد.
بـھ قول خـودش، فیلم هندے مے شد و
جمـعش مے کرد.
گاهے براے اینکھ لجـم را درآورد،
صدایـم مے زد: «هـمسر شهید محمد خانے!»
من هـم حسابے مے افتـادم
روے دندھ لـج کھ از خر شیطـان پیادھ شود.
همھ چیز را تعـطیل مے کردم.
مثلا وقتے مے رفتیم بیرون، بھ خاطر
این حرفش مے نشستم سر جایم تکان نمے خوردم.
حسابی از خجـالتش درآمدم تا دیگر از زبانش افتـاد کھ بگـوید:
«هـمسر شهید محمد خانے!» 😅💔
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
در آشـپزے خودش را بـازے مـے داد
اما زیاد راهـش نمـے دادم کـھ
بخواهـد تنـهایے پخـت و پز کنـد.
چون ریخـت و پاش مـے کـرد و
کـارم دو برابر مـے شد.
بـهش مـے گفـتم :شـما کـمک نکنے بهترھـ!
آدم منظمـے نبود راستش
اصلا این چـیز ها برایـش مهم نبود.
دَر قـوطے زرد چوبھـ و نمـک را
جابھـ جا مـے گذاشـت و ظـروف
را طـورے مـے چیـد لبھـ
اُپـن کھـ شتر با بـارش آنجا گـم مـے شد.😂🤦🏻♀️
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
خیلے لواشک و قرھ قوروت دوست داشتمـ .
تا اسمش مے آمد یا هوس مے کردمـ ،
در دهنمـ آب جمع شد.
پدر و مادرمـ مے گفتند: نخور فشارت مے افتھ!
محمد حسینـ برایمـ مے خرید.
داخل اتاق صدایمـ مے زد: بیا باهات کار دارمـ!
لواشک و قرھ قوروت ها را یواشکی بھ من مے داد
و با خندھ مے گفت:
زن ما رو باش! باید مثھ معتادا بهش جنس برسونیمـ!🤣✋🏻
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
راحت کنارش زانو زدمـ، امیر حسینـ را
نشاندمـ روے سینھ اش، درست همان طور کھ
خودش مے خواست.
بچھ دست انداخت بھ ریش هاے بلندش:
یا زینب، چیزے جز زیبایے نمے بینمـ!
گفتھ بود: اگھ جنازھ ای بود و من رو دیدے،
اول از همھ بگو نوش جونت!
بلند بلند مے گفتمـ: نوش جونت! نوش جونت!
مے بوسیدمش، مے بوسیدمش، مے بوسیدمش.
این نیمـ ساعت را فقط بوسیدمش.
بهش مے گفتم: بے بے زینب هم بدن امامـ را وقتے از میان نیزھ ها پیدا کرد،
در اولین لحظھ بوسیدش... سلام منو بھ ارباب برسون!
بھ شانھ هایش دست کشیدمـ، شانھ های همیشھ گرمش، سرد سرد شدھ بود.🕊💔🙃
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
خیالمـ راحتــ شد، سر بھ بدن داشتــ.
آرزویش بود مثل اربابش بے سر
شهید شود. پیشانے اش مثل یخ بود: بھ بھ!
زینتــ ارباب شدے! خرج ارباب شدے!
نوش جونتــ! حقتــ بود!
اول از همھ ابرو هایش را مرتـب کردمـ،
دوستــ داشتــ.
خوشش مے آمد. دستــ کشیدمـ داخل موهایش،
همان مو هایے کھ تـازھ کاشتـھ بود.
همان مو هایے کھ وقتـے با امیر حسینـــ
بازے مے کرد، مے خندید: نکش! مے دونے بابت
هر تـار اینا پونصد هزار تومن پول دادمـ.🙂😅💔
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
از آن آدم هایے نبود کھ خیلے
اسمــ امـامــ زمان را بیاورد، ولے در
مـاموریتــ آخر قشنگ مـے نوشتــ:
واقعا اینجا حضور دارن!
همون طور کھ امام حسینــ شب عاشورا
دستـشون رو گرفتن و جایگاھ یارانشون رو
نشون دادن، اینجا هم واقعا همون جوریھ!
اینجا تـازھ مـے تـونے حضورشون رو
پررنگ تـر حس کنے! 🙃🕊
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
موقعِ خریدِ جـهیزیھ خانم
فروشـنده بہ عڪسِ صفحہ ے
گوشےام اشاره ڪرد و پرسـید:
این عڪسِ ڪدوم شَهـیده؟
"خندیدم و گفٺم:
"این هـنوز شهید نشده شوهـرمھ!"
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
طورے شدھ بود کھ خیلی
از جوان هاے فامیل مے آمدند پیشش
براے مشاور ازدواج.
بعضے شان مے خندیدند کھ
" زیر لیسانس حرف بزن بفهمیمـ چے میگے! "
دختر خالھ ام مے گفت:الان دارھ خودش رو
رحیم پور ازغدے مے بینھ!
من هم مسخرھ اش مے کردمـ:
ازغدے رو میشناسے ؟
ایشون محمد حسینـ شونھ!
خدایے اش قلبمھ سلمبھ حرف مے زد
ولے آخر حرف هایش بھ این مے رسید
کھ " طرف بھ دلت نشستھ یا نھ؟ "
زیاد هم از ازدواج خودمان مثال مے زد:)💚☘️
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69
#برشےازکتـابقصھدلبرے
جملھ شهید آوینے را مے خوند:
ـشهادت لباس تکـ سایزیھ کھ باید تن
آدم بھ اندازھ اون در بیاد.
هر وقت بھ سایز این لباس تک سایز
در اومدے، ـپرواز مے کنے، مطمئن باش:)💕🌸
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے
#مجنون69