#قصه_دلبری
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
داخل ماشین بهش گفتم دیدی حاج آقا هم موافق نبودند الان شهید بشی.سری بالا انداخت و گفت همه این حرفا درست ولی حرف من اینه،لذتی که علی اکبر برد حبیب نبرد.روزی که به خواست برود مأموریت امیر حسین ۴۷روزش بود.دل کندن از آن برایش سخت بود.چند قدم میرفت ،برمیگشت دوباره نگاهش میکرد و میبوسیدش.
وقتی میرفت مأموریت با عکس های امیر حسین اذیتش میکردم.لحظه به لحظه عکس تازه میفرستادم برایش،میخواستم تحریکش کنم زودتر برگردد.حتی صدای گریه و جیغ هایش را ضبط میکردم و میفرستادم،ذوق میکرد.هرچی استیکر بوس داشت میفرستاد.دائم میپرسید چی بهش میدی بخوره. چیکار میکنه.وقتی گله میکردم که اینجا تنهایم بیا ،میگفت برو خدا رو شکر کن حداقل امیر حسین پیش تو هست.من که هیچکی پیشم نیست
میگفت امیر حسین رو ببر تمام هیأت هایی که باهم رفتیم.خیلی یادش میکردم در آوردن و بردن امیر حسین به هیأت،بخصوص موقع برداشتن ساک وسایلش.هیچ وقت نمیگذاشت بردارم،چه یه ساک چه سه تا.به مادرم گفتم ببین چقدر قُده.نمیزاره به هیچ کدومش دست بزنم.امیر حسین که آمد،خیلی از وقتم را پر میکرد و گذر ایام خیلی راحت تر بود.
ادامه دارد...
@MohammadHossein_MohammadKhani
❌کپی و نشر ممنوع❌