مُهـجه .
هنوز داشتم مینوشتم که سر کسی از روی شانه ام بر روی ورق های دفتر خم شد ... شعر را که خواند دستم را گر
صدای گرمش در گوشم پیچید :
گریه کن ...
چرا همیشه همه میگویند :
گریه نکن ؟!
مُهـجه .
کاش حال خوب قرص داشت ...
اون وقت من همه قرص هام رو
میدادم تو بخوری ..
تویی که خنده هات منو ذوق زده میکنه :) ...
هدایت شده از کنجِخلوت...!
موج شوریده دل آشفته ماه است ولی ؛
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست ..
مُهـجه .
درد ها در دل من چنگ کشید... درد ها زخم کشید ... درد هارا چه کسی خواهد دید ؟ درد ها بغض شدند ... لب ا
شاعر که باشی ؛
عشق زجر دیگری دارد ..
مُهـجه .
بعضیا ؛ مثل ساحل میمونن که هرچقدر هم مواج بهشون برسی بازهم رامت میکنند و آهسته بر میگردونن به زندگ
بعضیا ؛ آفریده شدن که
زل بزنی بهشون ؛
و بگی :
تو چه قشنگی ؟! :)
مُهـجه .
:)
بعضی وقتا..
لابه لای ورق پاره های قدیمی ..
یه جملاتی..
ساعت ها متوقفت می کنن .. :)
مُهـجه .
I have you , that is enough for me :(❤
من تو رو دارم ..
همین برام کافیه :)