مُهـجه .
تو یک امیدِ محالی ؛ درونِ دنیایم .. :) #مهتاب #سوم_شخص_مفرد
شب دل کندنت میپرسم :
آیا باز میگردی ؟
جوابم هرچه باشد ،
بر سوال خویش می گریم ..
نمیگریم به حالِ
عمر از کف رفته ام اما ؛
به حال"آرزو های محالِ"خویش
می گریم ..
می پرسد :
دلیلت واسه عشقت چیه ؟
چه دلیلی از این بالاتر که
[ اون روز ها ؛
حضورش ؛
وادارم میکرد ؛
به خنده های از ته دل ؟ :]
مُهـجه .
می پرسد : دلیلت واسه عشقت چیه ؟ چه دلیلی از این بالاتر که [ اون روز ها ؛ حضورش ؛ وادارم میکرد ؛
نگاه هاش نه هاا
خنده هاش نه هاا
حرف زدن هاش نه هاا
ابراز محبت هاش نه هاا
دلداری هاش نه هاا
فقط حضورش ! ..
اون آخر روضه ؛ دعا کردن برای پیر غلام ها !
نگاهم کشیده شد تا چین و چروک های پیشانی پیرزن پای سماور که آهسته آهسته اشک میریخت ..
دلم تمنای پیر شدن در هیئت را کرد :)
مُهـجه .
می پرسد : دلیلت واسه عشقت چیه ؟ چه دلیلی از این بالاتر که [ اون روز ها ؛ حضورش ؛ وادارم میکرد ؛
ای در دلم نشسته
از تو کجا گریزم ؟!
#سوم_شخص_مفرد