[ او مرا به سوی خود خواند ..
در های قفس گشوده شد ؛
سوزش جراحت ها آرام گرفت ؛
و تا ابد شده ام مبتلای
غبارِ کاشی های حرم اش .. :]
مُهـجه .
دخترم گریه ی تو پشت مرا می شکند بیش از این گریه مکن قلب خدا می شکند
چه کنی بر دل خود آب شدی از گریه
بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند
مُهـجه .
چه کنی بر دل خود آب شدی از گریه بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند
تا که نشکسته ای از غصه کمی راه برو
که قد و قامت تو زیر بلا می شکند
مُهـجه .
تا که نشکسته ای از غصه کمی راه برو که قد و قامت تو زیر بلا می شکند
باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا
حیف یک روز کسی دست تو را می شکند ..
مُهـجه .
باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا حیف یک روز کسی دست تو را می شکند ..
تو سیه پوش من و شهر به همدردی تو
حرمت شیر خدا را همه جا می شکند