eitaa logo
محــــღـن دلـها| 𝑀𝑜𝒽𝓈𝑒𝓃𝒟𝑒𝓁𝒽𝒶
1.1هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.7هزار ویدیو
73 فایل
#بِسم‌الࢪب‌الشهدا ولۍاگہ شهید بشین تابوتتون بہ بوسہ آسیدعلۍ متبࢪڪ میشہ.! قشنگ‌نیس(: #تولد۱۳۷٠/۰۴/۲۱ #شهادت۱۳۹۶/٠۵/۱۸ خادم_المحسن: @Bisimchi_hojaji #ڪانال_ࢪسمۍ #باحضوࢪخانواده‍‌شهید #ڪپۍباذڪࢪصلوات‌
مشاهده در ایتا
دانلود
مجنون علے تا روز خداحافظے، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ...  تلاش هاے بے وقفه من و علے هم فایده اے نداشت ... علے رفت و منم چند روز بعد دنبالش ...  تا جایے ڪه مے شد سعے کردم بهش نزدیک باشم ... لیلے و مجنون شده بودیم ... اون لیلاے من ... منم مجنون اون ... روزهاے سخت توے بیمارستان صحرایے یڪے پس از دیگرے مے گذشت ...  مجروح پشت مجروح ... ڪم خوابے و پر کارے ... تازه حس اون روزهاے علے رو مے فهمیدم ڪه نشسته خوابش مے برد ... من گاهے به خاطر بچه ها برمے گشتم اما براے علے برگشتے نبود ...  اون مے موند و من باز دنبالش ... بو مے ڪشیدم ڪجاست ... تنها خوشحالیم این بود ڪه بین مجروح ها، علے رو نمے دیدم ...  هر شب با خودم مے گفتم ... خدا رو شڪر ...  امروز هم علے من سالمه ...  همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شڪنجه، مجروح هم بشه ... بیش از یه سال از شروع جنگ مے گذشت ...  داشتم توے بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض مے ڪردم ڪه یهو بند دلم پاره شد ...  حس ڪردم یڪی داره جانم رو از بدنم بیرون مے ڪشه ... زمان زیادے نگذشته بود ڪه شروع ڪردن به مجروح آوردن ... این وضع تا نزدیڪ غروب ادامه داشت ...  و من با همون شرایط به مجروح ها مے رسیدم ...  تعداد ما ڪم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر مے شد ... تو اون اوضاع ... یهو چشمم به علے افتاد ... یه گوشه روے زمین ... تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود ... نویسنده متن👆همسر وفرزند شهید سید علي حسینے ...
مجنون علے تا روز خداحافظے، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ...  تلاش هاے بے وقفه من و علے هم فایده اے نداشت ... علے رفت و منم چند روز بعد دنبالش ...  تا جایے ڪه مے شد سعے کردم بهش نزدیک باشم ... لیلے و مجنون شده بودیم ... اون لیلاے من ... منم مجنون اون ... روزهاے سخت توے بیمارستان صحرایے یڪے پس از دیگرے مے گذشت ...  مجروح پشت مجروح ... ڪم خوابے و پر کارے ... تازه حس اون روزهاے علے رو مے فهمیدم ڪه نشسته خوابش مے برد ... من گاهے به خاطر بچه ها برمے گشتم اما براے علے برگشتے نبود ...  اون مے موند و من باز دنبالش ... بو مے ڪشیدم ڪجاست ... تنها خوشحالیم این بود ڪه بین مجروح ها، علے رو نمے دیدم ...  هر شب با خودم مے گفتم ... خدا رو شڪر ...  امروز هم علے من سالمه ...  همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شڪنجه، مجروح هم بشه ... بیش از یه سال از شروع جنگ مے گذشت ...  داشتم توے بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض مے ڪردم ڪه یهو بند دلم پاره شد ...  حس ڪردم یڪی داره جانم رو از بدنم بیرون مے ڪشه ... زمان زیادے نگذشته بود ڪه شروع ڪردن به مجروح آوردن ... این وضع تا نزدیڪ غروب ادامه داشت ...  و من با همون شرایط به مجروح ها مے رسیدم ...  تعداد ما ڪم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر مے شد ... تو اون اوضاع ... یهو چشمم به علے افتاد ... یه گوشه روے زمین ... تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود ... نویسنده متن👆همسر وفرزند شهید سید علي حسینے ...