از روزهایی که نمیدانم چگونه شب میشوند ..
۵/
خوابم یا بیدار را نمیدانم ، انگار یک هفته است که از این کابوس نمیتوانم جدا شوم ، انگار نه آلارم گوشی من را از این فاجعه جدا میکند و نه صدای مادرم .. در شوکی غرق شده ام که امشب فکر میکردم این اتفاقات شاید واقعا خواب باشد چون نمیتوانستم حتی اشک بریزم ، همیشه میگفتم اگر لحظه اول هر اتفاق تلخی تا حد توان اشک نریزم تا عمر دارم در دلم میماند ، این بار انگار دلم دیگر جا و توانی ندارد پس میزند همه را پس میزند و نمیخواهد چیزی متوجه بشود مرا در شوک عظیمی فرو برده که نمیدانم قرار است با چه چیزی تمام شود ، باورم نمیشود که در این شهر کوچک با ۱۵ شهید در یک شب وداع کردند و هنوز هم شهدای همین حمله ادامه دارند و باورم نمیشود که عده ای از مردمم خوشحال بودند ؛ خوشحال بودند که امریکا لرزه به جان همه مان انداخته و جگرگوشه مادری را اربا اربا کرده است ، من دیگر باورم نمیشود!
برونریزیغمبادهایماندهبرگلو /
میگه اگه شما میزنید چرا از اسرائیل فیلمی درنمیاد ، ببخشید که اسرائیل یه سری وطن فروش نداره که هم فیلم های انفجار و تخریب هارو پخش کنند هم نقاط حساس ایران رو به اون طرفیا لو بدن .