همهچیز در انتها برمیگردد به همان حد و حدودی که از پیش تعیین شده و باید رعایت میشده، همان حد و حدودی که از یاد بردهایم به بهانه های مختلف، همانهایی که نمیخواهیم قبول کنیم از آغاز به درستی حکم شدند و ما فقط با تغییر بیهوده و به ظاهر روشنفکرانه جامعه همراه شده ایم و آنها را فراموش کردیم! حتی خودمان را هم فراموش کردیم، برای چه، به کدام هدف خلق شدیم که به کجا برسیم؟ در دنیایی غرق شدیم که سختی و تلخی و بدیاش نامتناهیاست ولی آنقدر مسخ این بهظاهر روشنفکر بودن شده ایم که بوی تعفن زندگی و جامعه را حس نمیکنیم، به قول استادی ما خدای توجیه هستیم، کار اشتباهی نیست که با یک توجیه زیرکانه عذاب وجدانش را از سر خودمان باز نکنیم، اما تا کِی؟ تا چه زمانی میشود نفس خود را حبس کرد و سر خود را زیر برف و کولاک نگه داشت تا متوجه نشویم که ممکن است با نسیمی، آخرین آجرهای خرابه ی وجودمان هم بریزد و تمام شویم، کاش تمام میشدیم ولی انگار بعد از آن تازه راه میافتد، چرخ و فلک روزگار میچرخدو به یادمان میآورد چه میتوانستیم باشیم و چه شدیم! کاش دست از توجیهات بیخود برداریم تا بوی گند این روند بیهوده تمام زندگیمان را فرا نگرفته است!
توجیهات /