eitaa logo
Moonrise
168 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
از الان داستان صوتی رو شروع میکنیم آمارمون که رفت بالا فعالیت های دیگه اولین داستان صوتی که براتون میزارم "کورالین" هست که کلی هم طرفدار داره معرفی : اسم داستان صوتی : کورالین تعداد پارت ها : ۵ پارت زمان : تقریبا ۳۰ دقیقه
« عشق ممنوعه » فصل اول: ( معرفی) ساعت دیواری خانه، با صدای تیک‌تاکِ ممتدش، نبضِ زندگی کیانا بود. یا بهتر است بگوییم، شمارش معکوس برای پایان آزادی‌های نداشته‌اش. کیانا، در حالی که کتاب تاریخِ سنگینش را روی میز چوبیِ کهنه باز کرده بود، به تصویر خودش در شیشه پنجره خیره شد. زنی جوان، با چشمانی که انگار همیشه در حالِ فرار بودند، اما پاهایش در چهاردیواریِ خانه حبس شده بود. مادرش، خانمِ احتشام، با قدم‌های سنگین به سمت اتاق آمد. کیانا بی‌اختیار صاف نشست. «کیانا، باز حواست پرت شد؟ تا یک ساعت دیگه باید کل فصل چهارم رو حفظ باشی. مهمونیِ خاله اینا برای عصر کنسل شد، باید بشینی روی گلدوزی‌ها کار کنی. وقتِ اضافی یعنی فکر کردن به چیزهای بیهوده.» کیانا فقط سرش را تکان داد. کلمات در گلویش خشک شده بودند. اما در ذهنش، در جایی عمیق‌تر از دیوارهای خانه، پنج تصویر متفاوت رژه می‌رفتند. پنج پسر. پنج دنیا. پنج راه برای فرار. ۱. کیان: همکلاسیِ سابقش در مدرسه هنر، که همیشه با یک مداد طراحی در دست، نیم‌رخِ او را در حاشیه دفترچه‌هایش می‌کشید. نگاهِ او به کیانا، نگاهِ یک هنرمند به یک پرنده‌ی قفسی بود؛ کیان می‌خواست او را «آزاد» ببیند. ۲. سام: پسر همسایه که در طبقه پایین زندگی می‌کرد. سام همان کسی بود که گاهی یواشکی بسته‌های کتاب را از پنجره برای کیانا پرتاب می‌کرد. او نمادِ شورش بود. ۳. مانی: پسری که کیانا در کتابخانه عمومی (تنها جایی که اجازه داشت تنهایی برود) دیده بود. مانی یک «ماجراجو» بود؛ همیشه در حال سفر و مطالعه درباره جهان‌های ناشناخته. او به کیانا یاد داده بود که دنیا چقدر بزرگتر از این اتاق است. ۴. اشکان: پسرعمویش که خانواده به شدت روی او حساب می‌کردند. اشکانِ «مطیع» و «موفق». او نقطه مقابل آزادی بود، اما لبخندش وقتی به کیانا نگاه می‌کرد، انگار از یک عشقِ ممنوعه حکایت داشت. ۵. امید: کیانا در مدرسه با او آشنا شده بود و آشناییت آنها از یک گفت و گوی ساده شروع شد ، امید تنها کسی بود که بدون دیدن صورت کیانا، «ذهن» او را می‌شناخت. صدای در، افکارش را پاره کرد. ملیکا، یکی از دوستان صمیمی‌اش (که تنها کسی بود که شرایط خانه کیانا را درک می‌کرد)، پیام داده بود: «کیانا، فردا شب یه راهی داریم. اگر می‌خوای واقعاً زندگی کنی، باید تصمیم بگیری. یا قفس، یا پرواز.» کیانا به دستانش نگاه کرد. دستانش می‌لرزید. او نه تنها بین پنج پسر گیر کرده بود، بلکه بین پنج انتخاب برای آینده‌اش اسیر بود.
Moonrise
« عشق ممنوعه » فصل اول: ( معرفی) ساعت دیواری خانه، با صدای تیک‌تاکِ ممتدش، نبضِ زندگی کیانا بود. ی
اولین رمان چنل : خوب از این به بعد هم داستان "کورالین" هم رمان " عشق ممنوعه" رو میزاریم
.
آمار ۱۱۰ پارت دوم " عشق ممنوعه " آپ میشه https://eitaa.com/Moonmai
هدایت شده از 🔞
ثلام ثلام🙈 سکرت زدم بیاید خاtره های 𝟏𝟖+ تون رو بگید عشق(بدون ع)کنیم😜💞 تگ سکرت | ایگ نشهااا))) https://eitaa.com/joinchat/843581150Ca1890065af
ه‍‌ر ک‍‌ی ت‍‌ی‍‌ز 💕🦢 داد م‍‌ی‍‌ب‍‌ره🛐 ✿⃘ ࣪ ࣭ ف‍‌ق‍‌ط‍‌ اول‍‌ی‍‌ن ن‍‌ف‍‌ر ق‍‌ب‍‌ول‍‌ه 😛 ✿⃘ ࣪ ࣭ ت‍‌و گ‍‌پ ب‍‌دی‍‌ن ای‍‌دی ق‍‌ب‍‌ول ن‍‌ی‍‌س‍‌ت ٬ک‍‌پ‍‌ی ن‍‌ک‍‌‍‌ن م‍‌ی‍‌ف‍‌ه‍‌م‍‌م٬ 🌟 ✿⃘ ࣪ ࣭ گپ❕️ ✿⃘ ࣪ ࣭ https://eitaa.com/joinchat/1129842388C6ccd7fe244 امار 619گپو باز می کنم بدین لف حر*مت💐 هرکی شرکت کنه جایزه داره🤩>>
Moonrise
آمار ۱۱۰ پارت دوم " عشق ممنوعه " آپ میشه https://eitaa.com/Moonmai
« عشق ممنوعه » فصل دوم: سایه‌ی تردید گوشیِ کیانا، در میانِ صفحاتِ سنگین کتابِ تاریخ، لرزید. پیامی از ملیکا بود، اما آن‌قدر کوتاه بود که ضربان قلب کیانا را به شماره انداخت: «ساعتِ هشت. همون‌جایی که همیشه می‌ری. تنها.» ساعتِ دیواری، یازدهِ شب را نشان می‌داد. خانم احتشام به اتاقش رفته بود. سکوتِ خانه سنگین بود؛ از آن نوع سکوت‌هایی که انگار دیوارها نفس می‌کشند تا بفهمند آیا در اتاقِ کیانا هنوز چراغی روشن است یا نه. کیانا پنجره را کمی باز کرد. هوای سردِ شب به صورتش خورد. پایین، در تاریکیِ کوچه، سایه‌ای تکان خورد. سام بود. او همیشه شب‌ها، وقتی شهر به خواب می‌رفت، زیرِ پنجره‌ی کیانا پرسه می‌زد. صدای سوتِ آرامِ او، مثل یک کدِ رمزگذاری شده، در فضای حیاط پیچید. کیانا لبه‌ی پنجره نشست. قلبش می‌کوبید. او هنوز نمی‌دانست «راهِ فرار» ملیکا چیست، اما می‌دانست که دیگر نمی‌تواند با این زنجیرهای نامرئی، یک روزِ دیگر را تحمل کند. اما کدام زنجیر سخت‌تر بود؟ زنجیرِ توقعاتِ مادرش، یا زنجیرِ احساساتی که به این پنج نفر داشت؟ او در دفترچه‌اش، نامِ هر پنج نفر را نوشت و زیر هرکدام یک کلمه به عنوانِ «بها» یا «پاداش» حک کرد: کیان: «رنگ» – او می‌خواست کیانا را در تابلوی نقاشی‌اش ابدی کند، اما آیا کیانا یک انسان بود یا یک سوژه برای هنرِ او؟ سام: «آتش» – او می‌خواست قفس را بسوزاند، اما آیا خاکستر شدن در راهِ آزادی، پایانِ خودش بود؟ مانی: «افق» – مانی قولِ جهان‌های بزرگ را می‌داد، اما آیا او واقعاً کیانا را می‌دید، یا فقط به دنبال همسفری برای فرارِ خودش بود؟ اشکان: «امنیت» – او تنها کسی بود که می‌توانست از حصارِ مادرش بگذرد، اما آیا ورود به قفسِ اشکان، تنها عوض کردنِ یک قفس با قفسِ دیگر نبود؟ امید: «آینه» – او ذهنِ کیانا را می‌دید. او تنها کسی بود که کیانا را «آن‌طور که هست» دوست داشت، نه آن‌طور که دیگران می‌خواستند. صدای لولای پنجره، در سکوتِ خانه مثل یک فریاد بلند شد. کیانا لرزید. باید تصمیم می‌گرفت. فردا شب، وعده‌ی ملیکا می‌توانست همه چیز را تغییر دهد. او دفترچه را بست و آن را در جایی مخفی کرد که حتی مادرش هم به آن شک نمی‌کرد: زیرِ جلدِ کتابِ تاریخ. صبحِ روز بعد، فضای خانه سنگین‌تر از همیشه بود. خانم احتشام، با چشمانی نافذ، صبحانه را روی میز چید. «اشکان عصر میاد. می‌خواد درباره‌ی برنامه‌های آینده‌ت باهات صحبت کنه. کیانا، امیدوارم لباس‌های مناسبی بپوشی. اون پسرِ آینده‌دار و موفقیه، برعکسِ اون دوست‌های نابابی که دور و برت می‌بینم.» کیانا قاشقش را در بشقاب چرخاند. اشکان. او همیشه سایه‌ی سنگینِ خانواده بود. او نمادِ «مسیرِ درست» بود، مسیری که کیانا از آن متنفر بود. او زیرِ لب گفت: «من ترجیح میدم برنامه‌های خودم رو داشته باشم.» مادرش لبخندی سرد زد: «تو هنوز نمی‌دونی چی برای خودت خوبه، دخترم. تو مثل یه آینه هستی که فقط بازتابِ خواسته‌های ماست. اگر این آینه بشکنه، دیگه هیچی ازت باقی نمی‌مونه.» این جمله، کیانا را میخکوب کرد. بازتابِ خواسته‌های ما. او تمامِ عمرش آینه‌ای بوده که دیگران در آن خودشان را تماشا می‌کردند. وقتش رسیده بود که این آینه، تصویری از خودش را منعکس کند. ساعت به چهار عصر رسید. زنگِ در به صدا درآمد. اشکان با لبخندی که همیشه سعی می‌کرد مهربان به نظر برسد، وارد شد. اما کیانا به او نگاه نمی‌کرد. نگاهش به پنجره‌ی اتاقش بود، به جایی که مانی همیشه از آنجا عبور می‌کرد، به جایی که سام بسته‌هایش را پرتاب می‌کرد… اشکان کنارِ کیانا نشست و زمزمه کرد: «شنیدم ملیکا دعوتت کرده بیرون. مراقب باش کیانا. بعضی‌ها فقط می‌خوان ازت استفاده کنن تا خودشون رو پیدا کنن.» کیانا به چشم‌های اشکان خیره شد. آیا اشکان هم داشت از او برای رسیدن به اهدافِ خودش استفاده می‌کرد؟ «اشکان، تو منو می‌شناسی یا اون تصویری که خانواده‌ت از من ساختن؟» اشکان سکوت کرد. سوالِ کیانا، مثلِ سنگی در برکه‌ی آرامِ رابطه‌شان افتاد. او به جای پاسخ، دستش را به سمتِ کتابِ تاریخِ کیانا برد تا آن را کنار بزند، اما کیانا سریع‌تر عمل کرد. دستِ او را گرفت. در آن لحظه، یک جرقه در اتاق پیچید. کیانا فهمید که بازی آغاز شده است. او نباید فقط یک تماشاگر باشد؛ او باید کسی باشد که مهره‌ها را حرکت می‌دهد.