گفته بودی که چرا محو تماشای منی
انچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
ماه من
گفته بودی که چرا محو تماشای منی انچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود نا
روزهام با ربنّای دیدهات وا میشود
العجب از آن همه ذکری که در چشمان توست