گفته بودی که چرا محو تماشای منی
انچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
ماه من
گفته بودی که چرا محو تماشای منی انچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود نا
روزهام با ربنّای دیدهات وا میشود
العجب از آن همه ذکری که در چشمان توست
ماه من
گفته بودی که چرا محو تماشای منی انچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود نا
گر ز چشمانت بگويم شعر بیپايان شود
گر ز موهايت بگويم رازِ شب عنوان شود
گر بگويم از جمالت ماه رسوا میشود
میرود تا پشت ابری در خفا پنهان شود