نیمهشب،
هدیهای ساده،
یک شاخه گل،
دستی که بدون کلام،
حرفهای زیادی برای گفتن داشت...
بعضی چیزها،
نیازی به کلمات ندارند...
مثل نوری که از پشت یک گل،
میافتد روی دلِ تاریکِ اتاق،
مثل سکوتی که میانِ دو قدم،
پر از معناست...
امشب،
فهمیدم که
زیباترین حرفها،
آنهاییاند که
نه گفته میشوند،
نه نوشته،
که حس میشوند...
مثل یک گل،
مثل یک نگاه،
مثل بودنِ کسی که
میداند چطور،
بیصدا،
دلت را لبریز کند... 🌙
#رویانوشت
پتو مهربونه، پتو صادقه، پتو گرم بغلت میکنه و اشکات پنهان میکنه، پتوها مخلوقات بینظیری هستن، خدایا پتومو هیچ وقت ازم نگیر....
شبهای نیمه شبِ پتو و ماه...
چه عالمیست این میانِ اشک و آغوش گرمت.
خدا را شکر که این سقف و این پناه را برای سکوتهای بیصدا آفرید.
«نفس های شماره دار»
امشب، دوباره شمارش کردم...
نفسها را، نگاههای بی پاسخ به ماه را، دلیلهای تکراریِ ادامه دادن را.
پتو هنوز گرم است، سقف هنوز پناه است،
اما سکوت، این شبها سنگین تر شده...
انگار میانِ نفسهای دیروز و فردا، حقیقتی گم شده که تنها در آغوشِ شب پیدا میشود.
نگاه کن به نوری که از پشتِ شاخه گل میافتد روی اتاق...
همان نورِ همیشگی، اما این بار، سایه هایش، شکلِ دیگری دارد.
شکلِ همان قدمهایی که کنارمان نیستند،
همان دستهایی که بیصدا حرف میزدند،
همان حضورهایی که حالا، فقط در خاطره، لبریزکننده اند...
امشب، فهمیدم که بعضی سکوتها، پر از بودن اند...
و بعضی بودنها، پر از سکوت.
اما پتو را محکم تر به خودم میپیچم؛
به امیدِ اینکه فردا، میانِ همین نفسهای شماره دار،
نوری تازه، شاخهٔ گلی تازه، یا دستی آشنا،
بیصدا، دوباره دلم را لبریز کند...
تا آن روز،
میمانم با ماه، با پتو، با خاطره ها...
🌙 #رویانوشت