رویای نیمه شب:)
—
بلاخره تونستم یه حرفی رک و راست بهش بگم ...
حرفی که توی دلم داشت خاک میخورد ...
آدم خاص زندگیم شدش یه دفعه ...
بلاخره تونستم با یکی راست ، منطقی و رک حرف دلمو بگم🫂✨
تقدیم به همان یک نفر:)))))
بعضی شبها، ماه آنقدر نزدیک است که فکر میکنی اگر دستت را دراز کنی، میتوانی خاطرهات را از آسمان بچینی...
امشب هم نشستم کنار پنجره، درست مثل تمام شبهایی که فکر میکردم تنهایی یعنی نبودن کسی کنارت. اما نه... تنهایی یعنی بودن کسی که هرگز قرار نبود برای ماندن بیاید.
میدانی؟ چند روز پیش بالاخره توانستم رک و راست حرف دلم را به کسی بگویم. حرفی که سالها در سینه خاک میخورد. نه برای اینکه برگردد، نه برای اینکه بماند... فقط برای اینکه وزنش از روی دلم بردارم.
«همهٔ حقیقتهایی که در سکوتِ شب، میانِ نفسهای دیروز و فردا زندانی شدند؛ اینجا، قابی است برای رها شدنشان.»
و راستش را بخواهی، بعد از گفتن آن حرف، دیگر ماه برایم غریب نیست. چون فهمیدم بعضی آدمها قرار نیست مال تو باشند؛ قرار است بیایند، نگاهت را به ماه عوض کنند و بروند. و تو میمانی با نگاه تازهات به آسمان، با کولهباری از کاش های نیمه شب که دیگر سنگینی نمیکنند، فقط میدرخشند؛ درست مثل همان تکه ماهی که هر شب از پنجره پیداست.
حالا میدانم، هر سحری، طلوعی دارد؛ حتی اگر پشت آن، باز هم شب باشد. هر غروبی، طلوعی دارد؛ حتی اگر باز هم غروب کند.
امشب، ماه را برای کسی که نمیماند، روشن نگه میدارم. برای آنکه یک شب آمد و نگاهم را عوض کرد... 🌙🖤
#رویانوشت
رویای نیمه شب:)
تقدیم به همان یک نفر:))))) بعضی شبها، ماه آنقدر نزدیک است که فکر میکنی اگر دستت را دراز کنی، میتوان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشمهای شب را دوختهام به سقف خیال،
تا حقیقت را از لایِ انگشتهای سکوت، وام بگیرم.
اینجا، در این قابِ بیقاب،
همهی نفسهای به زنجیر کشیدهشدهی دیروز،
رها میشوند مثل پرندهای که بالش را از یاد برده است.
میانِ من و تو، میانِ این همه پنجرهی بسته،
فقط یک نیمشب فاصله است،
که در آن، رویاها از قفسِ واژهها میگریزند
تا در گوشِ سکوت، نجوا کنند:
«همهی حقیقتها، یک روز آزاد خواهند شد...»