یک لیوان چای داغ،
یک پنجره که رو به تاریکی باز شده،
و سکوتی که بلندتر از همهٔ حرفهای دنیاست.
اینجا، میان نفسهای دیروز و فردا،
دلم برای کسانی تنگ میشود که هرگز ندیدهام...
برای صداهایی که فقط در خیال شنیدهام،
برای دستهایی که شاید هیچوقت نگرفتند.
شب که میشود،
واژهها از قفسِ سینهام فرار میکنند،
بال میگیرند و روی خطِ نازکِ این قاب بیقاب مینشینند.
من فقط تماشا میکنم.
تماشای حقیقتهایی که در سکوت زندانی بودند
و حالا، آرام، رها میشوند.
شاید فردا خواب باشم.
شاید فردا همهچیز عادی باشد.
اما امشب...
امشب من هم مهمانِ رویای نیمه شبم.
#رویانوشت
هدایت شده از اتاقِ آبی!
آدمهایی که شبها بیدارند؛
یا در انتظارِ معجزهاند، یا در حال تدفین آرزوهایشان...
هدایت شده از متهم ردیف اول _
روز با کلمات روشن حرف می زند
عصرباکلمات مبهم؛
شب سخنی نمیگوید،حکم میکند.
شمس لنگرودی