او در یک روزِ آرام آمد اما در شبی بآرآنی رفت💔
همیشه آغوشش امن ترین نقطه من بود...
لحظه خداحافظی چند دقیقه ای حرف زدم اما بی توجه به من او رفت ،من ماندم وَ حرف هایی ك داشتند نفسم را بند می آوردند🥲
آری،وقت تمام شد اما حرف هایِ من هنوز تمام نشده بود🤕
نشد بگویم دوستش دارم:)
نشد بگویم جانم اوست...
نشد بفهمد میخواهَمَش:(!
گویی تمامِ وجودم درد میکند👩🦯
او با رفَتَنَش جانم؛روحم:خنده هایم؛شادي و زندگی را برد!
خنده هایَش حتیٰ تو رؤیا و خاطرهٔ دیوانه کننده اند...گویی وقتی میخندَد جهان زیبا تر و دُنیا آرام تر است💆♀
موجِ موهایَش همانندِ خلیجِ فارس بودنن و مَرا در خود غرق کردند...
و چشمانَش تاریکی و آرامش شب داشتند🤏🙂
صورَتَش همچون ماه میدرخشید و قلبی بی باک داشت:)
اما هیچوقت نخواهَد فهمید من در رویا چقدر با او هم نفس بودم💔
آن شب زیر بآرآن تمام خاطرات برایم مرور شد👩🦯💔
♡ܩܝ၄ܝ ܟ۬ߺߊࡈߊߺܝߊܝߺߺߺ♡