🌸🍀🌴🍀🌸
#غزل
شهر در بند گناه است ازین بالا تر؟!
دل آیینه سیاه است ! ازین بالاتر؟!
دود شولای سیاهی که زمین بر تن کرد
تاسحر شعله ی آه است ازین بالا تر
عاشقی شرط وصال است اگر ما زردیم
رخ ما خِرمَن کاه است ازین بالاتر
بر سر راه نشستیم مسافر برگرد!
فرش گل بر سرراه است ازین بالا تر
ماه درگوشه ی تنهایی خود می میرد!
چشم خورشید گواه است ازین بالاتر
گونه ی جمعه ی تکراریِ در حسرت تو---
خیس از اشک پگاه است ازین بالاتر
کودک از ضجّه ی مظلوم به این نقطه رسید---
پدری خواه نخواه است ازین بالا تر؟!!!!
#مهدی_مرتضوی_درازکلا🍀
http://Telegram.me/sedapa
بوسه ی نسیم آقامدیر
بر شکوفه ی صبحگاهی (خاطره ی واقعی)
من اول مدرسه ی راهنمایی درازکلا بودم! آقامدیرما مرحوم یحیی ابراهیمی
بود. آقا مدیرقدم زنان دل و روده ی علمی شاگر دان مراسم صبحگاهی را وجب می کرد! یک جلداز فرهنگ شش جلدی معین در دستش بود. در سال ۱۳۵۵ معلم و مدیر ها وجهه ای خاصِ
کاریزماتیکی و ابهت مخصوص به خود
راداشتند . و مرحوم ابراهیمی دانشجوی
زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران بود!
در آن مراسم صبحگاهی آقامدیر آمد کنار من ایستاد!! من حسابی ترسیدم!
وزدم زیر گریه و به شدت می لرزیدم!
آقامدیر ابراهیمی باکت و شلوار اتو
کشیده و با کراوات رسمی قبل از انقلاب
زل زده بود به من و دست گرم خود را
آورد روی سرم! درست دوم اسفند ماه
بود وبغضم ناگهان ترکید! گفتم به خدا
من کاری نکردم بعد لبخند پدرانه ای زدو
به من گفت:
آقا پسر! من که چیزی نگفتم !! بیا برویم
دفتر کارت دارم!!!!!! باز زدم زیر گریه
این دفعه دستم را گرفت و با متانت و با
وقار مرا برد دفتر!! رو کرد به من
و گفت : جناب سیروس مرتضوی چه
نسبتی با شما دارد! گفتم آقا اجازه !پسر
عموی من است !! بعدباخوش رویی تمام
به من گفت الآن خانه ا ش خالیه؟!
جواب دادم بله رفت شهر کار دولتی
گرفت! بعدبه من آفرین گفت و دستی
بر سروصورتم کشیدو گفت حالا برو!!
من با خوشحالی تمام آمدم مراسم صبحگاهی. طولی نکشیدرفتیم کلاس.
غروب همان روز من و دوستم در داخل خانه خالی و کاهگلی مرحوم سیروس مرتضوی مشغول بازی بودیم
که سه چهار نفر آمده بودند برای خرید
خانه ی چوبی !! ناگهان متوجه شدم مدیر ما جناب یحیی ابراهیمی هم جزو
سه نفر است من فرار کردم رفتم بالای
درخت پنهان شدم!! و رفیقم داخل اتاق
گیرکرد و مخفیانه گریه می کرد!! این
رفیق اسمش اکبربود از لپور آمده بود
تا در دراز کلا سه سال راهنمایی را بگذراند وقتی آقامدیر در راباز کرد
برای دیدن اتاق ، اکبر لپوری بچه ی یک
گالش با دیدن آقامدیر فریادی را بلند کرد که اتاق ها مثل بید لرزیدند!!!!آقا مدیر با دو معلم همراه اکبررا نوازش کردند تا خاموش شود اما صدای اکبر
بالاترمی رفت !مهدی که من باشم!!!!!!!!!!
فکرکرد آقامدیر و معلمان اکبر را زدند
وقتی داخل اتاق بودند وقت را غنیمت
شمرد از درخت پایین آمد دویید طرف
خانه من به همسایه ها گفتم آقا مدیر
با دوتا دبیر دارند اکبرلپوری را می کشند
مردم وقتی که ( دَدِه جان. دَدِه جان) را
شنیدند همه سرازیر شدندطرف آقا مدیر و دبیران و اکبر لبوری . یک تندرو
با تبر حمله کرد به دبیران خانم ها برای
اکبرجان گریه می کردند تا این که یکی از فامیل ها
مرحوم آقامدیر ابراهیمی را شناخت !!!
جریان را از سیرتا پیاز برای او تعریف
کرد یک نفر رفت پیش اکبر ازاوپرسید:
کسی ترا کتک زد جواب داد نه !! من و
مهدی مشغول بازی بودیم آقامدیر و دو
دبیر را دیدیم ترسیدیم و گریه کردیم
تااین که مدیر به اکبر گفت برو مهدی رابیاور تا با هم بازی کنیم اکبر خوشحال
شد رفت پیش مهدی اول از مدیر ترسید
بعد وقتی به یاد نوازش و بوسه ی صبح
آقامدیر افتاد قبول کردآقامدیر گفت:
ما مشتری چوب خانه ی سیروس مرتضوی هستیم چون در بابل خانه سازی دارم نیاز به چوب پیدا کردیم همسایه ها تشریف ببرند من و آقا مهدی مرتضوی درازکلا و اکبرلپوری و دو تن
از دبیران می خواهیم فوتبال بازی بکنیم چند نفر تماشاچی هم ماندند چهل دقیقه باهم فوتبالی بازی کردیم که
مپرس!!!!!
صبح فردای آن روز در مراسم صبحگاهی آقامدیر در مورد ترس بیهوده ی بچه ها سخنرانی کرد و در
سطح کل روستا پیچید: آقا مدیر یحیی
ابراهیمی بهترین مدیر مازندران است
و در مراسم صبحگاهی چند نفر از دانش
آموزان در این موضوع انشا و مقاله نوشتند و سر صف خواندند و همه برای
آقا مدیر یحیی ابراهیمی دست محکم
ادامه دار زدند و باخیال آسوده رفتند
سر کلاس و ...
مهدی مرتضوی درازکلا
بهمن ۱۴۰۴ش
@mortazavipoem
هدایت شده از مهدی مرتضوی
شاعری از مکتب استادان دانشگاه تهران
شاعری که دردهم اسفند ۱۳۱۶ با میلاد خود به استقبال بهار رفت استاد یحیی
ابراهیمی بود این استاد مدیر ودبیر ذاتاً
معلم زاده شد ودوره ی ابتدایی را تا ششم در دراز کلا در دبستان پهلوی آن زمان سپری نمودوبرای شکو فایی نبوغ فراوان خود به بابل عزیمت کرد تادرسال
۱۳۳۷ موفق شد دیپلم خود را با معدل
عالی دریافت کند .
در سال های ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹ با شوق وافر
داوطلبانه خدمت سربازی را گذراند وتا
۱۳۴۵ در دبستان شرف سید کلا به تدریس اشتغال یافت تا این که در سال
۱۳۴۹ رسماّ روز نامه درستون الف نام ونام خانوادگی اورا اعلام کرد آن هم در دانشگاه تهران در رشته ی زبان وادبیات
فارسی پذیرفته شد واز محضر استادانی
کسب علم کرد که شهرت آنان ، گوش فلک را کر کرده بود از کلاس استادانی چون دکتر پرویز ناتل خانلری وسید ضیاالدین سجادی ، دکتر سید جعفر سجادی ، دکتر خسرو فرشید وردو...
خوشه چینی شعرو ادب کرد استاد یحیی ابراهیمی از این استادان بهره ها
برد وبرای ترویج علوم به بابل برگشت و
مدیر موفق مدرسه ی راهنمایی درازکلا شد با توجه به این که درسال های ۴۶ و ۴۷ و ۴۸ مدیر وآموزگار شیردارکلا و گاونکلا نیز بودنداستاد یحیی ابراهیمی
درسال ۵۱ و۵۲ و... بذری در سرزمین درازکلا کاشتند که بعد ها در تخصص های مختلف میوه ها را بر داشت کردند
ونام زیبایی از خویش به یادگار گذاشتند
من افتخارداشتم که سه سال راهنمایی را
در زیر مدیریت ایشان باشم وزیباترین خاطرات را در این سه سال بایگانی نمودم استاد ابراهیمی برای ما هم پدر دلسوز بود وهم مدیر لایق وهم استادی ادیب که واژه هایش شیرین تراز عسل از
لبان مبارکش تراووش می کرددبیری که
تمام استادان گردن فراز را از نزدیک در ک کرده بودند و وقتی که لب به سخن می گشودند درّو شکر می شکستند!!!! استاد ابراهیمی در سال ۱۳۵۵ به شهرستان بابل انتقال یافتند ودر دبیرستان ها ومراکز پیش دانشگاهی مشغول تدریس شدند وپس از سی سال
به افتخار بازنشستگی نائل آمدندو با اشک چشمان درو دیوار مدرسه را نمور کردند به طوری که خود نقل میکردند سال ۱۳۷۳ دلگیرترین برای ایشان بود چون سال وداع با مدرسه محسوب می شد هرچند که استاد یک لحظه از کتاب
ودفترو قلم جدا نیستند!!
دکتر یوسف الهی در کتاب سخنوران بابل
در باره ی استاد یحیی ابراهیمی می نویسد : شهرت استا ابراهیمی بیشتر در
طنز است اگر چه در قالب های مختلف.و
در درونمایه های گوناگون شعر دارند!
اما استاد یحیی ابراهیمی در قالب شعر کلاسیک می سرایند ودر شعر محلی رگه هایی از طنز دیده می شود در مجموع
ایشان مجموعه ی شعر فارسی آماده ی
چاپ دارند همچنین یک مجموعه دیگر
به زبان محلی دارند که امید واریم هرچه
زودتر چاپ شود وبه دست علاقمندان برسد!
هنر شعر ازدیدگاه استاد ابراهیمی آن است که ازدل برآید ولاجرم بر دل نشیند!
ایشان انتظاری که از مسئولان دارند این
است که اهالی قلم را با کمک های مادی و
معنوی ، حمایت کنند تا آثار برجای مانده ی شان به زیور طبع آراسته گردد ورنگ
جاودانگی به خود گیرند.
پایان مهدی مرتضوی بابلکناری بابل
۱۳۹۶/۸/۲۷ شنبه
هدایت شده از مهدی مرتضوی
کنفرانس کلاسی رودکی سمرقندی
نماینده ی کلاس برپا داد وهمه ازجا بلند
شدیم دبیر ابراهیمی واردشد و مبصر
برجاداد! در س تاریخ ادبیات بود. سکوت آن قدر خوب حاکم بود که می
توانستی صدای پای هزارپارا بشنوی!!
بعداز حضور و غیاب آقادبیر به یاد داشت خود نگاه کردو گفت :
امروز کنفرانس نوبت کیه ؟! همه یک دست گفتند نوبت مهدی مرتضویه !
به من گفت پسرمطالعه کردی؟! گفتم بله
ولی یک سئوال دارم :
رودکی آدم چه کسی بود؟!!!! دبیر ابراهیمی روکردبه من و گفت پسر مگر
دیوانه شدی ؟! این دیگر چه سئوالیه؟!!
گفتم آقا دبیر اجازه رمضان آدم پدر من
است توی کتاب نوشته است:
ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن
عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی شاعر اواسط قرن سوم هجری قمری در
دوره ی سامانیان زندگی می کرد!!!!!!!!!!
پس رودکی آدم بود!!!!!!! مرحوم ابراهیمی زد زیر خنده و به من گفت پسر درست می فرمایید ارباب ها در روستا کارگر قراردادی دارند در یک سال
کمتریابیشتر به آن آدم می گویند اما در
این جا اسم فرد است نه نوکر ارباب!!!!!
گفتم من فکرکردم آدم سامانیان بود!!!!
دبیر از کنجکاوی ام خوشش آمدو گفت
بیا جلو کنفرانس بده آمدم پای تخته
اول سلام و صبح به خیر گفتم و بچه ها
هم ساکت شدند گفتم اگر رودکی کور مادرزادی بود چطور این شعرزیبا را گفت؟!!
بوی جوی مولیان آیدهمی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی ودرشتی راه او
زیرپایم پرنیان آیدهمی .............
گفتم من دو سال پیش فیلم رودی ساخت شوروی را دیدم در آن فیلم
رودکی ، احمدسامانی اورا کورکرد چون
احمدسامانی انگشتر خودرا داد به رودکی به عنوان صله و رودکی بخشید
به مخالفین احمدسامانی و یاغیان بدگویان پشت سر رودکی بدگویی کردند
احمد سامانی رودکی را با میل داغ کور
کرد...............
دراین هنگام مرحوم دبیر استاد یحیی ابراهیمی به من آفرین گفت و از من
خواست در کلاس دیگر فیلم رودکی را
تعریف کنم در پایان گفتم:
آن جاکه عقاب پر بریزد
از پشه ی لاغری چه خیزد
آقادبیر دستی به سروصورتم کشیدو مرا بار ها بوسید و گفت تو در این دبیرستان بهترین کنفرانس را داد ی و
به بچه ها گفت برای مهدی مرتضوی
دست بزنید همه دست زدند به جز
صادق گلچوب !!!!!! چون سه ماهی با
هم قهر بودیم و.......
پایان
مهدی مرتضوی درازکلا
شنبه هیجدهم بهمن ۱۴۰۴ش
@mortazavipoem
هدایت شده از مهدی مرتضوی
ازنسل جنون و شعرتَرمی باشم
دارم سرعشق خود زهم می پاشم
در کوچه ی خود دود به لب می رقصم
گویند که از ارازل و اوباشم!!!!
مهدی مرتضوی درازکلا (بابلکناری )
شنبه هیجدهم بهمن ۱۴۰۴ش
@mortazavipoem
#رباعی
آغشته شدن به خون خود زیبا هست
امروز نشد به کام تو فردا هست!
در عمق زمین و سنگ ما ریشه زدیم
چون گل افتد درخت پا برجا هست!!
✍️ #مهدی_مرتضوی #درازکلا(بابلکناری )
https://eitaa.com/robaiiii
https://www.instagram.com/saraye_robaei9099?igsh=MWN2Ymk1aW9yenE4Yw==
https://t.me/robaiiiiiiiiiiiiiiiiii
🍃 🌸 🍃
🛑 دو بیت برای سنگ قبرم، سرودم :👇
شاعــری بـــودم معلـــم زیستم
خوب می دانـــی خدایا کیستم!!
نمره ی اعمــال من گر هست صفر
از نگـــاه بخشـــش تـــو بیستم !!
سراینده: جناب مهدی مرتضوی درازکلا، بابلکنار.
❤️ برای جناب « مهدی مرتضوی» دبیربازنشسته ی بابلکنار، سال های سال، زندگانیِ همراه با تندرسی و خِشی ، آرزو کِمبی.
1402/06/23
🆔@Avestakiyan2 👈
تقدیم به رهبر معظم انقلاب
گفتی نمکم زخم ترا گفتم: باش
در راه تو آتشم که گفتم: ای کاش!!...
گفتی که اگرجان ترا بستانم؟!
گفتم به خدا راز قشنگی است ،یواش!!
مهدی مرتضوی درازکلا (بابلکناری)
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ یوم الله
@mortazavipoem