eitaa logo
کانال شعر مهدی مرتضوی درازکلا (بابلکناری)
47 دنبال‌کننده
43 عکس
22 ویدیو
3 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
علیـــــزاده ی افــــروزی چه بورده؟ دل و دَس داشته نوروزی چه بورده؟ زمینـــــی بیــــه، بَیّـــه آسمـــــــونی امه کار بیّه دِلسوزی !  چه بوردِه؟!! مهدی  مرتضوی درازکلا   ــ  بابل
هدایت شده از مهدی مرتضوی
آسیب شناسی مساجد!!        🤲 گهگاهی که سری به مسجد ها می زدم استقبال اندک جوانان نظر مرا جلب کرد از چند روحانی محل سئوال کردم که پاسخ قانع کننده ای نشنیدم البته یک طلبه با اندیشه ی وسیع تاثیر ماهواره ها را علت و آسیب می دانست که در سر راه جوانان قرار گرفته است !! پیرمرد مومنی رو به من کردو گفت: ...و قلیلا من عبادی الشکور... از قدیم شکر گزاران خداوند در اقلیت بودند  و اکثر مردم نمی فهمندو تعقل و تفکر و تامّل نمی کنند و ...     ‌  یک روز تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و آستین را بالا و به طور میدانی آسیب شناسی کنم چرا اول انقلاب مساجد سرشار از نماز گزاران بود و امروز متاسفانه به چند نفر بالای شصت سال محدود شد که برای بندگی خدای متعال وارد مسجد می شوند!! در مناطق شیک نشین بابل یا مسجد نداشت یا از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کرد . نا چار شدم از کمانگر کلا شروع کنم آن جا جای امید بود اگر چه چنگی به دل نمی زد از دو نفر نماز گزار پرسیدم شما استقبال اندک نمازگزارا ن  مساجد را در چه می بینید همه به یک وجه جواب می دادند: چون بعضی از مسئولان دزد شدند و ماهواره ها این ضعف را در کشور سیاه نمایی می کنند به همین جهت مردم کم استقبال می کنند و ....          غروب یک روز برای تحقیق آمدم شرق بابل فیضیه ی ۱۳  محدوده ی منبع آب ، مسجدی بر خلاف سایر مساجد نظر مرا جلب کرد. کودک ، نوجوان ، جوان ، میانسال و پیر و ..... به طرف مسجد سرازیر شده بودند!!!       به خود گفتم آفرین بر روحانی این محل که زد به خال و تبلیغاتش اثربخش بوده است!!!! مسجددر حال پُرشدن بود و فوج فوج از راه می رسیدند نا گهان روحانی محل از راه رسید گفتم یک مصاحبه از او بگیرم او در جواب سئوالم گفت بله همین طور است خوشبختانه امشب مسجد ما پراز جمعیت است !!!!    ‌داخل مسجد که شدم سرو صدای بشقاب و دیک های بزرگ  گوشم را پرکرد و عطر طعام  مشامم را راهنما شد تا به طرف آشپزخانه بروم. چند خواهر مشغول پخت و پز بودند گفتم امشب این جا چه خبراست جواب داد:    امشب به مناسبتی در این مسجد به نماز گزاران طعام می دهند!!!! بعد من شوکه که شدم خواستم از مسجد خارج شوم برای کاری نگهبان گفت در مسجد را قفل کردم ساعت ده باز می شود گفتم آقا !! من بیمارم باید بروم خانه قرص را سر ساعت بخورم او عصبانی شدو به من گفت  پس برای چه آمدی: گفتم یک لحظه کار داشتم... نگهبان یک لحظه در ورو دی را برایم که باز کرد پنجاه نفر دیگر ریختند توی مسجد و...‌       ‌‌پایان   ‌‌‌مهدی مرتضوی درازکلا        بابل سه شنبه    هیجدهم دی   ۱۴۰۳ش @mortazavipoem
بیست و پنج سال پیش اتا میون سال بمو کانون فرهنگی - تربیتی امام خمینی (ره) بته که من خوامبه کلاسِ شعر ثبت نام هاکنم آقا ی ملجی ونه جا پول بیتا برای یک سال ثبت نام هاکرده من کلاس مشغول نقدو بر رسی اشعار شاعران بیمه که رئیس کانون در بزو و مجا اجازه بیته تا این آقای شعر ره بوینم دِ ساعت بعد من ونه شعره بر رسی هاکردمه متوجه بیمه که شعر تبری گنه ولی وزن و موسیقی مشکل دانه وره بتمه ته اسم چه چیه  جواب هدا: قاسمعلی علیزاده افروزی  بعد مره بته استاد اجازه هسه اتا جمله بوم  بتمه بفرمایید: بته شما پنج ساله پیش فرهنگ شهر نیشتبنی و پژوی صفر داشتنی بتمه: درست می فرمایید ولی از کجا می دانید بته من همسایه ی شما بودم و ای کاش زود تر شمه جا آشنا بهیبوم و .... دِ سالی  بُگذشته آقای قاسمعلی افروزی وزن دِ بیتی ره یاد بیته( مفاعیلن  مفاعیلن فعولن   بحر هزج ) و دبیتی ها و غزل های فراوون شعر بته و.... بعدا وختی که ونه جا اوگر بهیمه اتا شو بوردمه شونیشت ومتوجه بیمه که خله استعداد دانه و ه  تا سه ماه پیش شه شعر ره ایارده مه پلی و نسّه ویراستاری کردمه و اتا کتاب چاپ هاکرده به نوم: ام لیلا)  که ونه جانه مار اسم هسه سه رو ز کار داشته مهندس افروزی فوت ها کنه مره اطلاع هِدانه خدا دونده با لای بیست سال با هم فرهنگ شهر قدم زومی و شعر خونسّمی  هفت سالی که من مسئول انجمن شعرو ادب و موسیقی بابلکنار بیمه وه یک بار غیبت نکرده مه ماشین جا شیمی ای بابل امو می   مهندس افروزی خله دوسداشتنی بیه من به خانواده و دوستان شاعر تسلیت گمبه و روح  جناب مهندس وکارشناس حقوق برای همیشه شاد شاد بوئه  ان شاالله چون مرحوم علیزاده افروزی قاسمعلی فقط محلی و تبری شعر گته من هم بعد از فوتش اتا غزل ده بیتی بتمه که تقدیم کمبه : پربزوئه تاخِدا قاسمعلی ! زندگی بیّه بِلا قاسمعلی! غرصه مه تن رِه بخرده یکدفه پوسِ بن هم هِسّکا قاسمعلی امِّ لیلا) ته کتابه یادگار ته دِبیتی فدا قاسمعلی بی ته " فرهنگ شهر" ‌حرامه من بیّم مِن اوگِر بَیمِه تِجا ‌قاسمعلی!! هی گتی او ره بدی مسّه بیار چون حسین سرجدا قاسمعلی!! تشنه لب بوردی همه بیمی تِنار چون شهید کربلا قاسمعلی! ته که بوردی چش ببارسه ته ور غرصه بیّه مه پلا  قاسمعلی! ای علیزاده ته افروزی بوین تَن دَرِه رَخت عَزا  قاسمعلی!! ته گتی سرطان خون بینه برو دَس و لینگه مِفتِلا  قاسمعلی شاعر بابلکناری  شعر بخون ! تا که دِل بهووِه وا  قاسمعلی!!          مهدی مرتضوی درازکلا بابل  چهارشنبه هیجدهم   ۱۴۰۳ ش @mortazavipoem
غَزّه و لُس آ نجلِس تِمومِ ساختِمونِ سَر بَسوتِه وِشونِ بینج و لیفا کَر بَسوتِه اَمِه غَزّه کِه کِهلِن بَیِّه آسوک - اِسا لُس آنجِلِس، یِکسَر بَسوتِه برگردان : تمام ساختمان لس آنجلس از سر آتش گرفت و سوخت برنج و خرمن وچوبدستی  در آتش سوخت!! وقتی غزّه بی صدا توسط دشمن خاکستر شد- حالا توسط خدا لس آنجلس در آمریکا تماماً در آتش سوخت و ... مهدی مرتضوی درازکلا          بابل شنبه نیمه ی دوم دی    ۱۴۰۳ ش @mortazavipoem
نماز با پوتین !! (رئال و واقعی ) پادگان نوده ی خاندوز  بالای هزار سرباز داشت. مو قع نماز سر بازان اختیاری و غیراختیاری وارد مسجد پادگان می شدند. بعضی از گروهان ها سربازان را به خط می کردند تا پس از وضو وارد مسجد شوند. در سال ۱۳۶۲ یکی از پرسنل های عقیدتی - سیاسی متوجه شد یک سر باز موقع نماز جیم - فنگ می شود در گوشه ی پادگان آنقدر سیگار می کشد، تا نماز تمام شودبعد با دوستان سرباز همراه می شد!!  گروهبان  سوم پودینه با سرباز تماس گرفت و علت را جویاشد!!  یکی از خصوصیات اخلاقی سرکار پودینه شوخ طبعی و ارتباط پیدا کردن با سربازان بود !!       یک روز سرباز را به اتاق کارش برد و پُشتِ اورا محکم زد و بااو گفت : آقارضا توچرا در نماز جماعت شرکت نمی کنی ؟! آقارضا باتعجب پرسید :  تو اسم مرا از کجا می دانی ؟!   با این که سرباز یک ماه خدمت از تهران هستم!!! او پاسخ داد: من از اِتیکِت  و برچسب  پرسنلیت خواندم سرباز ، از قاه قاه  داشت منفجر می شد. بعد به سینه اش نگاهی انداخت دید چهره ی او تابلو است !!!! سرکار پودینه پرسشش را تکرار کرد و آقا رضاپاسخ داد: اولاً من نمی توانم سیگارم را ترک کنم ثانیاً  من حاضرم صد رکعت نماز بخوانم اما نمی توانم پوتین را در بیاورم و دوباره بپوشم!!!! سرکارپودینه بلافاصله به رضا گفت : اولاً  من کاری به سیگارت ندارم ثانیاً با پوتین نماز بخوان!!!!   آقارضا از این جواب شوکه شدو گفت خدایا یعنی عبادت کردن این قدر آسان است؟!! او به آقای پودینه قول داد نماز مغرب باپوتین در مسجدپادگان حاضرشود! وقتی اذان مغرب از بلندگو پخش شد سرباز رضا اولین نفری بود وارد مسجد شد اما با پوتین!!سرکار پودینه اورا دیدو خیلی خوشحال شد و اورا حسابی گرم گرفت!! همه به این انحراف جلی اعتراض کردند رفتند پیش ظفری روحانی پادگان وجریان را به او گفتند این حاج آقا برافروخته شد و بعداز نماز باهم مشاجره ی لفظی کردند تا سه روز آقارضا با پوتین در صف آخر روی روز نامه نماز عارفانه می خواند به طوری که حاج آقاظفری را در فکرفروبرد اما در روز چهارم دوباره باآقای پودینه دعواکرد!! سرکار پودینه در جوابش گفت : من یک بی نماز را با پوتین نماز خوان کردم تو اگر عُرضه داری پوتین را از پایش بیرون بیاور!!!! سربازانی که ادله ی محکم و متقن آقای پودینه را شنیدند بر ای او هم  دست زدند وهم سه بار صلوات و تکبیر فرستادند !! حاج آقاظفری بعداز هفت روز دید سرباز وظیفه آقارضا هم باوضو و هم بدون پوتین در نماز جماعت حضور خالصانه می یافت و هم بعد از چهل روز امربه معروف می کرد تا بقیه نیز نماز خوان شوند!!! (  الله  اکبر )  آقارضا سالاری بعد از شش ماه تعهد داد بقیه ی خدمت را در جبهه ی حق علیه باطل سپری کند و گروهبان پودینه چند درجه ی تشویقی گرفت و به ستوان سومی مفتخر گردید و بدین مناسبت یک روز جشنی برپاشدکه چشم و گوش کسی شبیهش را  ندیدو..... پایان            مهدی  مرتضوی درازکلا   سه شنبه بابل نیمه دوم دی ۱۴۰۳ ش @mortazavipoem
گنجی از بالا گنج افروز بیوگرافی مرحوم استاد قاسمعلی علیزاده افروزی طلوع خورشید ابتدای فروردین (۱۳۳۸)همزمان شد با تولدکودکی که هیچ کس نمی پنداشت درسال ۱۳۷۶ یک شاعر توانمند بومی مازندران لاله خیز شود !۰راستی چه کسی حدس می زد این کودک روزی ،مجموعه ای از چند هنر داشته باشد ودر تقلید صدا ،تئاتر،اجراوقلم وآن هم در بالا گنج افروز بابلکنار خواهد درخشید!۰همه قاسمعلی علیزاده افروزی را به عنوان کارشناس حقوق می شناسند غافل از این که ذوق هنری ایشان بر همه ی رشته های علمی غالب است ! ۰مدرسه ابتدایی بالا گنج افروز ،بازی های معصومانه اش را خوب تجربه کرد ومدرسه ی هلیدشت افتخار داشت که مدرک ششم ابتدایی را به او اهدا کند وپرونده ی درخشانی از او در بایگانی خود داشته باشد !۰هنوز کارنامه ی دیپلم جناب آقای افروزی ،بومی سرای امروز در دبیرستان دکتر محمد معین بابل مایه های علمی اورا گوا ه است !۰                                 افروزی یک عاشق است بدون هرگونه ادعایی !۰عشق قاسمعلی علیزاده افروزی را بی قرار کرد وفقط در انجمن شعر وادب بابلکنار احساس آرامش می کند ۰ دراولین روزهای تاسیس انجمن شعر وادب بابلکنار حضور پر شکوه داشت وتاهنوز هم ،آرامشگاه او همین انجمن شعر وادب است ۰من سعادت داشتم چند سالی در کانون فرهنگی تربیتی امام خمینی بابل،درخدمت ایشان باشم تا بذر انواع ادبی را در مزرعه ی مستعدذهن وزبانش بپراکنم که نتیجه اش صعود به قله نقد وشعر بومی ،از سوی اوست ۰ چرا عشق از او یک عاشق بی قرار ساخته است ؟ همیشه این پرسش برای من بودوهست ۰ یک روز در نی می دمد وبسیار زیبا می نوازداما هنرش را انکار می کند ،کارشناس حقوق است ولی خودنمایی نمی کند ،طرح های سازنده برای شهر می دهد اما مسئولین بدون ذکر نام ایشان،اجرامی کنند؛ حتی زیارت خانه ی خدا در سال ۱۳۹۰  ومشرف شدن ایشان به کربلای معلی روح تشنه ی اورا اقناع نمی سازد وباز گویی علم  گم شده ی اوست ۰ استاد افروزی در نقد بسیار سختگیرانه عمل می کند وشاعری دیر پسند است ۰ هر چند که بازنشسته مخابرات است،اما شهرت علیزاده افروزی در علوم انسانی است واز نظر ایشان شعر بیان کننده ی احساسات درون است وبس ۰۰۰۰ پایان   مهدی مرتضوی بابلکناری ۱۳۹۶/۶/۳۱                      بابل
جمع آوری اسکناس های وِلگرد!!!! ما سه ماشین چهارنفره حرکت کردیم به طرف پارک نوشیروانی بابل!  در ماشین ما دوکودک بودندکه مرتب دهانشان می جنبید هم در خوردن هم در کثیف کردن!! ما به هر وجهی بود ازلابلای ترافیک حاشیه ساز ، قانونی و غیر قانونی، به رفتار اهلی و وحشی عبور کردیم تا به پارک پنج ستاره رسیدیم!! ماشاالله به مرحوم سید فلاح نوشیروانی!! بگو این آهن فروش و تاجر این همه زمین را از کجاآورده بود!!      از بس که یک وجبی ها داخل ماشین و دست های مارا آلوده کرده بودند، نزدیک بود آتشنشانی را خبرکنیم ! آخر بچه ها وضع شان معلوم است ما بزرگ تر ها چرا داخل پراید لیس زدن بستنی را افتتاح و به پارک نرسیده سروتن خود را آلوده به فالوده کردیم دوستم می گوید تقصیر چاله و چوله ها و دست انداز هاست به هر ترتیب کنار پارک ماشین هارا پارک کردیم و خواستیم پیاده شویم متوجه شدیم دستمال کاغذی ما تمام شد من گفتم به خدا با دست چسبناک به بهشت هم نمی آیم چه رسد به پارک!! دوستم اسکندر گفت آقای عزیز ! مرد حسابی تا دستشویی برادران طاقت بیاور بعد همه چیز حل می شود!! به او جواب دادم دوساعت طول می کشد من دستشویی را پیدا کنم تازه  کت و شلوار را چکار کنم ؟!! ما ده دوازده نفری به همدیگر خیره شدیم و دنبال راه حل می گشتیم یک دفعه از جا پریدم وگفتم یافتم یافتم آقایان عزیز تو جیب شما اسکناس های هزار تومانی و دو هزار تومانی دارید؟ همه یکصدا گفتند: ( فراوون ) گفتم بدهید به من !!  آن یکی گفت : تو مگر گدا شدی ما خبر نداریم؟!! بلافاصله جواب دادم گدا ها که به کمتر از ده هزارتومان راضی نیستند!! حالا بحث نکنید اسکناس های خُرد را بدهید به من کار ضربتی دارم . همه دادند که به اندازه ی یک بسته دستمال کاغذی شد!! با اسکناس هزار تومانی و دو هزار تومانی اول دست و لباس خودم را تمیز کردم بعد کودکان را بعد بقیه را و ...  همه برای من دست زدند بعد پول ها را کنار خیابان بافاصله همه را رو به آفتاب پخش کردم و به همه گفتم: این یعنی بهره وری بهینه!!!  اسکناس ها به مرا تب ارزان تر از دستمال کاغذی است!!  این اسکناس ها مثل سگ های ولگرد در خیابان ها ولو اند و یک نیاز مند پیدا می شود تا  استفاده ی دیگر بکند و یا شهرداری با کارگرانش این دستمال از جنس اسکناس را مثل سگ ولگرد از سطح خیابان های شهر جمع آوری می کند و... ‌‌‌‌ ‌‌پایان-  مهدی مرتضوی درازکلا چهارشنبه ۲۸ دی  ۱۴۰۳     بابل @mortazavipoem
در مذمّت دود  و  سیگار به سمت دود نرو ! خودکشی ازین بام است یکی دو نخ که نباشد! طناب اعدام است مکن کثیف هوا را نفس بکش آرام چه فتنه های مهیبی درون این جام است!! به نشئه ی همه مستی که می خورم سوگند تو دانه بینی وسیگار مثل صد دام است!! نه نزدمردم عالَم قبیح می باشد به پیش دودی  و  معتاد ، دود بدنام است بدون ورزش سالم تنت شود ناراست! بروبه راه نریمان ، که راست تر سام است! هرآن که پخته ی عالَم شده ست ، او پاک هرآن که پاک نباشدبدان که او خام است!! اگرچه همسربسیار دور او باشند چون از جهان برود ، اهل دودناکام است!!         پایان مهدی  مرتضوی درازکلا          بابل آدینه  بیست هشتم  دی ۱۴۰۳ش @mortazavipoem
میثاق  بی ساق نتیجه ی کنکور که اعلام شد ، میثاق به دوستانش کلی شیرینی بدهکار شد.  پزشکی دانشگاه تهران آرزوی دیرینه ی آقا میثاق بود!! پارتی او فقط خدا بود و هوش و پشتکارش!! مهر که آمد آقا میثاق باروبندیلش را جمع کرد برای کوی دانشگاه تهران!!. روستای ارزن کلا  کجا و تهران کجا؟! سفارش والدینش آویزه ی گوشش بود تا گول هر بی سروپای تازه به دوران رسیده را نخورد!! ولی روزگار نامناسب امروز بد یکه تازی می کند ودر کمین نخبه های دانشگاهی نشسته است! خدا باید رحم کند و... سه ماه از تِرمِ اول دانشکده ی پزشکی گذشته بود که چیزهای عجیب و غریب توجّه اش را جلب کرد . دیده می دیدو دل یاد می کرد!!!!  و هر روز با صحنه های نوترآشنا می شد! میثاق روی هرصندلی حیاط دانشگاه که می نشست ، چند دختر درکنارش سبز می شدند. گاهی به یاد ارزنکلا می افتاد که روستای کوچکی بود در پشت هیچستان و فقط سی و یک دختر بیشتر نداشت! حتی صف نان که می رفت ، به او اشاره ی ناجور می کردند انگار به گوش همه ی دختران و زنان رسیده بودکه میثاق دانشجوی ترم اول دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران است!! گهگاهی با خود می گفت: من برگردم به دهکده ی ارزنکلا و گوسفند بچرانم که بهتر از این جهنمکلای ده میلیونی است!!!! سمت چپ را که نگاه می کرد معتادان متجاهر گدایی می کردند طرف راست را که نگاه می کرد خلاف کاران بودند! آخر تازه این ترم اول است باید سال ها استقامت کند!! میثا ق بفهمی نفهمی کمی ضعیف النفس تشریف داشت به یاد دوست روستایش افتاد که به او گفته بود تهران یک کشوراست که همه جور آدم درآن پیدا می شودکه تو باید نیمه ی پُر لیوان را ببینی نه ... یک روز در پارک دانشجو روبروی تئاترشهر نشسته بود که دو  دختر رپ کنارش نشستندبدون روسری و با شلواری که مثل جگرزلیخا پاره پوره بود به طوری که ساق سفید آنان پیدا بود و چند جای دیگرشان که جای گفتن نیست!!! هوش از سر میثاق ساده دل پرید!!! میثاق بیست ساله دست و پایش را گم کرد و سلام کرد و آن دو را تعارف کرد که بنشینند !!! آن دو دختر شیّاد بعد از این که نشستند به او می گویند: چرا خجالتی هستی راحت باش ما تورا که دیدیم خیلی به دل ما نشستی از خودت بگو و....  میثاق ساده دل از سیر تاپیاز همه چیز خودش را لو داد و آن دو وقتی که فهمیدند او پزشکی می خواند، به او می گویند ما هم در دانشگاه بهشتی پزشکی ما خوانیم و پدر ان ما در تجریش مطب دارند و.... شروع کردند به خالی بندی و میثاق به این دو مکار دل بست و قرار گذاشتند فردا شب همین جا همدیگر را ببینند ... میثاق ساده لوح راس ساعت هشت شب ، شام نخورده جای قرار حاضرشد و ده دقیقه ی بعد آن دو با دست پرآمدند! میثاق هدیه ی آن دو را با تمام وجود قبول کرد و آن دو  به او گفتند برویم جای دِنج پارک لباس هایت را عوض کن ابتدا از شرم و حیا گونه اش سرخ شد و کمی عرق کرد و آن دو دست در دستش گذاشتند و رفتند جای خلوت کم نور و لباس ها را پوشید و بعد به میثاق گفتند: حالا وقت چیه؟!!  با خوشحالی جواب داد شام !! رفتند پیتزا فروشی و برای سه نفر استکان درآوردند بعد زهرماری را نوشیدندو... بعد از شام سوار ماشین شدند و تا دیر وقت دنبال ولگردی بودند تاسه ماه این برنامه ی روزانه و شبانه ادامه داشت و در دانشکده روز ها چُرت می زد و استادان مرتب به او تذکر می دادند!!! یک روز انجمن اسلامی دانشگاه میثاق را احضارکرد و قاطعانه از او خواستند شلوار لی پاره پوره را سر کلاس نپوشد و اخلاق اسلامی را رعایت کند چون شلواری که می پوشید قسمت ساقش پاره بود دانشجویان به او میثاق بی ساق  لقب دادند!!!! در ترم دوم دانشگاه متاسفانه اهل عرق و ورق و زرورق شد . او برای این که هزینه ی اعتیادش را درآورد می رفت بیمارستان ها کار بهیار ها را انجام می داد یک روز پدرش از ارزنکلا به سمت تهران حرکت کرد ببیند داستان از چه قرار است؟!! وقتی وارد کوی دانشگاه شد یکی به پدرش گفت تو پدر میثاق بی ساق هستی؟! پاسخ داد پدر میثاق هستم بی ساق دیگر چه کسی است ماجراهای پسرش را به او گفتند وقتی به بیمارستان امام خمینی تهران رفت ، پسرش را نشناخت اما میثاق بی ساق پدرش را شناخت گفت پسرم ما تورا آق می کنیم این چه شلواری است که توپوشیدی و شروع کردبه مویه کردن و گریان به شمال برگشت به هیچ وجه گوشی را پاسخ نمی داددر سال سوم دانشگاه متوجه شد آب از سرش گذشت ومعتاد به شیشه شد!!! وفهمید آن دو دختر دانشجونیستند و کلاه بردارند!! موقعی به هم کلاسی های خود پناه آورد که دیگر دیر شده است به حدی که اگر کسی نامش را می پرسید در جواب می گفت:           میثاق بی ساق !!
طبق معمول هرشب در محافل خلاف شرکت می کرد تا این که برای آخر شب برنامه ی پیاده روی گذاشت  در خیابان ولیعصر تهران مشغول قدم زدن بودند و آن دو دختر موداشتند تاکمر!! به طور ناگهانی فندکش را از جیب بیرون آورد و از کمر موی لخت و کمند هردو را آتش زد ابتدا آنان نفهمیدند بعداز ثانیه ای متوجه شدندمو و لباسشان آتش گرفت میثاق بی ساق فریاد زد کمک ...کمک آتش آتش و مردم جمع شدند داد کشیدند: آب آب آب و... و میثاق بی ساق سرگردان و حیران بی هدف با مردم فریاد می کشید  و آن دو دختر را بردند به بیمارستان سوانح سوختگی درحالی که میثاق بی ساق هم همراهشان بود !! بعد از ده دقیقه دکتر گفت متاسفانه یکی فوت کرد دیگری سرش هشتاد درصد سوختگی دارد که وقت زیادی ندارد میثاق خواست از بیمارستان برود پلیس جلویش را گرفت و جیب های او را تفتیش کرد دید نه فندک دارد نه کبریت و نه مواد آتشزا... پدران و مادران دو دختر جوان از راه رسیدند بدون این که گریه کنند و سرو صورتشان را بزنند!!! حسین آقا پدر دختر فوت شده گفت : این دو باید چند سال پیش می مردند که آبروی مارا برباد دادند پدر دومی عباس آقا گفت: آن یکی دختر من نیست من چند بار به خاطر سرقت و فروش مواد مخدر اورا تحویل کلانتری دادم!!!! میثاق بی ساق ازپلیس خداحافظی کردو گفت : من عابر پیاده رو بودم خواستم این دو را کمک کنم بعد کارت دانشجویی را به او نشان داد و آرام بیمارستان را ترک کرد... میثاق وقتی به خوابگاه رسید لباس هایش را عوض کرد درست مثل ترم اول دانشجویی شد وماجرای فریب خود را به بچه های شورای اسلامی دانشگاه تهران گفت وچون دانشجوی پزشکی بود برای خود برنامه ریزی کرد و حتی سیگار را هم کنار گذاشت و پاک پاک شد و راهی ارزنکلاگردید به خانه که رسید دست پدرو مادرش را بوسیدو عذر خواهی کرد وگفت: به خدا من میثاق هستم ودیگر بی ساق نیستم بعد ازدواج کردوبزن و بکوبی در ارزنکلا راه انداختند که مپرس!!! پایان مهدی مرتضوی درازکلا    بابل شنبه سی ام دی ۱۴۰۳ ش @mortazavipoem
هدایت شده از ع محمدپور