عزیزکرده ام؛
مرا به نقطه ای رساندی که از من بسیار دور بود؛آنقدر دور که حالا کسی مرا نمیشناسد.
"غمی مرا در آغوش گرفته و گویی که به من وابسته شده باشد،حتی ثانیه ای ترکم نمیکند.
کاش تو آن اندوه بودی و مرا حتی لحظه ای به حال خودم نمیگذاشتی.
کاش تو همان دستانی بودی که روح بی پناهم را پناه میدهد و با هر لمست جانی تازه به من میبخشد...
آن نم نم بارانی بودی که بر روی چهره ام می افتد و اشک هایی که از چشمانم سرایز میشد را پنهان میکردی."