یاسهاسبزخواهندشد ؛
شایدم فقط من برگشتم. شاید هیچوقت تا این اندازه احساس غم عمیقی نسبت به جایی نداشتم. برگشتم، ولی نه دیگه رویِ تخته شعر نوشته، نه پتوسها سرجاشونن، نه تابلوهای نقاشیمون روی در و دیوار و کمدان، نه تابلویِ امیرالمومنین دیوارو بغل کرده و نه ما دیگه اینجاییم.
شاید لوس به نظر برسه این اندازه وصل شدن به یک مکان، شاید واقعا به قول عسل ما به مکان وابسته نیستیم. ولی دیدن اینجا در قالب چیزی جز جامعه، برای من حکم این رو داره که خونه باغ قدیمیای که توش متولد شدم رو کوبیدن و آپارتمان ساختن. شایدم، آدم بزرگها نه، منم دیگه آدم بزرگم، ولی نمیدونم این موجوداتی که همه چیز رو لوس میبینن و هیچ چیزی براشون بار معنایی نداره و نمیدونم چین، بزار اصلا فکرام درباره عدهای رو تو سرم نگه دارم ولی، هرکسی که بودن و هستن و.. شاید اونهان که ماشینن.
تا حالا هیچوقت تا این اندازه از دانشگاه و مسئولینش متنفر نبودم : )
(و دانشجوهایی که شبیه مسئول اداری و ماشینی فکر میکنن)
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ما به اینجا برگشتیم.
اینجا دیگه روح نداره، حتی اگر کارگاه طراحی باشه..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تا حالا هیچوقت تا این اندازه از دانشگاه و مسئولینش متنفر نبودم : ) (و دانشجوهایی که شبیه مسئول ادار
از شهابم بدم میاد.
و هر کسی که کمکی در این فاجعه کرد.
و همه کارکنایی که وسایل اینجا رو بردن جای دیگهای.
مأمنام رو در دانشگاه از دست دادم.
شایدم جمعی که در اون احساس میکردم زندهم رو.. و یا شاید زندگی رو.. نمیدونم هرچی که هست الان یک بغل نیاز دارم که توش گریه کنم.