دیشب موقع خواب داشتم به بزرگترین ترس هام فکر میکردم. نمیدونم چرا دارم میگم ولی احساس نیاز کردم که یه جایی به یه سری ادم بگمش.
من حتی اگر کارام سبک خودشو داشته باشه و خوب باشه، خوب یعنی جدا خوب، باز هم کار های دیگه ای که سبک متفاوتی دارند و شبیه کار های من نیستن من رو میترسونن. نمیدونم چرا اصلا. انگار یه لحظه یه چیزی از مغزم عبور میکنه و میگه" تو هنوزم خوب نیستی، هنوز بدی خیلی بد، توی همه چیز" اذیتم میکنه سنگینی میکنه روی روح و روانم با اینکه شاید واقعا من تو خیلی چیزا نه تنها بد نباشم حتی خوب باشم.
میفهمید چی میگم؟
یا خیلی وقت ها از یاد بردن چیز هایی که بلد بودم میترسونتم و این فکر رو ایجاد میکنه که من دیگه اون رو مثل قبل بلد نیستم و در ادامه ی این فکر دوباره ترس از شروع کردن میاد. مثلا من نزدیک به دوساله با یه نرم افزار کار نکردم، خیلی چیز هاشو یادم رفته و ممکنه مثل قبل بلد نباشم. پس هیچوقت دیگه هیچ کاری رو با اون نرم افزار ها شروع نمیکنم.
دقیقا نمیدونم از چی میترسم. واقها میترسم به حرف نه خیلی جدی از همین چیز های احمقانه میترسم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تازه گاهی میزنم به پیشونیم
من یه وقتایی حتی جیغ میزنم😂