یاسهاسبزخواهندشد ؛
سومین روز تابستون؛ اولین روزِ کارورزی.
باغ نگارستان، در جوارِ چند دوست.
#ولاکس.
میدونم که همتون باغ نگارستان رو دیدین، ولی اینارو میزارم که اینجا باشه، دوسشون دارم.
بقیهیِ روزم انگار تموم میشه، میپره میره نمیفهمم کجا، وجودم اینقدر خسته میشه میخوام بمیرم.
ولی من تنها کسی بودم که وقتی فهمیدم مبینا مثل سگ حمال برگشته خونه یه نفس راحت کشیدم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
امروز وحشتناک ترین روز زندگیم بود.
امروز، صبح، گوشیم رو توی شارژ جا گذاشتم و برای هشت ساعت متداول و پشت هم رفتم سر کار. دقیقا همین امروز قرار بود مبینا بیاد و دقیقا همین امروز نیومد و دقیقا من ۸ ساعت یه تیکه استرس و اضطراب کامل بودم که چی شد؟ مبینا وسط راه مرد؟