امروز به کار هایی که تویِ دفترچه نوشته بودم نرسیدم، تقریبا به هیچکدومشون ولی اتاقم رو سر و سامون دادم، الان دیگه تکلیف خیلی چیز ها توش روشنه، امروز فکر کردم خیلی زیاد، به چیز هایی که پیشِ رومه، به اینکه چقدر دلم برای جمع شدن تنگه، اصلا با هرکی. میخوام به ادامین ایتایِ تهرانی پیشنهاد جمع شدن بدم. یا به شروع شدنِ ماه جدید و باشگاه رفتن و شکست دادنِ خجالتم فکر میکنم و دل و رودم از هیجان بهم میپیچه. به زایو فکر میکنم، به اشتیاقم براش، به موفقیت، به آینده، به خودم، به خدا، به ته این داستان.
هر وقت باید یه جایی باشم نیستم. دقیقا همونجا جام خالیه. تو بهترین و بزرگترین اتفاقات نیستم، توی شیرین ترین حادثه ها نیستم، تویِ سرنوشت ساز ترین تصمیما نیستم، نیستم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
صحبت هایِ دیروز آقا واقعا، شیوا و راه گشا ترینه.
و اون وقت هایی که از کلماتِ پارسی استفاده میکنه>>>