eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
2.5هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
614 ویدیو
1 فایل
هوالمعشوق؛ • و ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. • ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد
مشاهده در ایتا
دانلود
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
-
خیلی صبر کردم و فکر. میخواستم به یک ایده خیلی ناب برای تبریک برسم، یه چیزی که به فکر کسی نرسیده. مثلِ کاری که پارسال کردم و خب اون موقع تقریبا خاص بود. قبل از رسیدن به هیچ گونه ایده ای، پُزش رو دادم و خدا از اون بالا بهم لبخند زد، به این معنی که وایسا تا یه ایده خفن به ذهنت برسونم عزیزم. خب خیلی فکر کردم، میخواستم برات کلیپ درست کنم و دیدم ریحانه خیلی بهتراشو قبلا برات درست کرده، میخواستم عکس ادیت کنم دیدم خاص نمیشه، میخواستم یه کاری بکنم که نمیدونم چی بود ولی مثلا خیلی خاص و تک بود که هیچکدومش نشد. در نهایتش بازم رو اوردم به همون چیزایی که داشتم. گفتم چی واقعا از صادق بودن بهتره؟ میخوام اعتراف کنم هیچ کار خاصی به ذهنم نرسید که برات بکنم. نه اینکه این کارا خاص نباشنا، برای اینک من علاقمو نشون بدم کافی نبودن، برای اینکه من باهاش تولد عزیزِ دلم رو تبریک بگم کافی نبودن. بازم تهش رسیدم به تنها ابزاری که دارم، نوشتن؟ و اره البته یه چیزِ یگه ای که پیوی برات فرستادمش. چشمک* عزیزکِ دل من! هیچ کاری و هیچدوم از کلاماتی که تویِ این متن به کار میبرم شاید نتونن میزان دلبستگیم رو بهت نشون بدن. چون من هیوقت بلد نیستم احساساتم رو درست شرح بدم. ولی امیدوارم بعد از خوندن این پیام ذوق کنی، هرچقدر که من خوب نتونم بنویسم. تو، رقم زننده خیلی از اولین هایی برام! اولین دوستِ هنرستان، اولین کسی که افکارش بهم نزدیک بود؟ اولین کسی که به دوستای بیرون از هنرستانم معرفیش کردم، اولین کسی که باعث شد یه جور دیگ به صورتی نگاه کنم، اولین چشم سبزِ زندگی من، اولین پاتر هد اطرافم، اولین کسی که باهاش رفتم کافه، اولین کسی که بهش اعتماد کردم، اولین دوست همتایپم، اولین کسی که کراشام کراشای اونم بود و خیلی از این اولین ها. خیلی از اولین خاطراتم با تو رقم خورده و الان کنارِ اسمت تویِ ذهنم یه اقلب بزرگ صورتی حک شده. خوشحالم که خدا برام فرستادت. دوست دارم و ببخشید که اینقدر دیر شد. تولد مبارک توده سفیدِ نرم:)💗
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
من اینجور وقتا میرم تو گروهای دوستانم از همه حلالیت میگیرم، خیلی جدی جدی.
سبز پوشی که دیشب نوشتم رو خوندین؟ یه غمی دارم که نمیدونم چطوری از سر بازش کنم، حتی نمیتونم درست توصیفش کنم که تخلیه بشم.
حس میکنم باید برگردم کربلا، درست استفاده نکردم، درست تخلیه نشدم، روحم سفید نشد برگشتم. با همون روحِ سیاهِ داغونِ خودم برگشتم.
دیگه کلا بی اهمیت شدم انگار برای همه، یه روحِ متحرکم.
کاش پول داشتم حداقل برم برای خودم خرید، یه کاری برای خودم بکنم.
یا کاش یکی پیدا میشد باهم بریم بیرون. البته من ادمش نیستم، پاهام انگار نمیکشه از خونه برم بیرون، اجازشو ندارم و هزار تا بدبختی دیگر. مشکل خودمم کلا.
خطاب به اونی که گفت امروز تولدشه: همه آدما همینن، روزِ تولد از ۱۰ سالگی به بعد دیگه غمگینه. تا قبل از ۱۰ سالگی خیلی گوگولی و خوشگله، خیلی حس خوبی داره، حس بزرگ شدن! ولی بعدش دیگه نه، نمیدونم چی میشه که غمگین میشه ولی همیشه غمگینه. حتی اگر بهترین تولدِ زندگیت رو هر سال بگیری، حتی اگر هزار تا ادم غافلگیرت کنن، یا طیف گسترده ای از آدما بهت تبریک بگن، و نشون بدن که براشون مهمی. برا همین هیچوقت نباید روز تولد، تولد گرفت، چون حالت گرفته میشه و از دماغت میزنه بیرون. شاید بزرگ شیم درست بشیم ولی فعلا که همینه. برا همین خواستم بهت بگم، تویِ داشتنِ این احساسِ مضخرف، تو تنها نیستی و من از راهِ دور بغلت میکنم. و سالِ قشنگی رو برات آرزو میکنم، پر از خنده، پر از انگیزه، پر از رویا و به دور از گوشی البته. فقط همین امروز رو غصه بخور، فردا دیگه خوشحال باش، شب بخیر و تولدت مبارک💘.