یاسهاسبزخواهندشد ؛
اونوقت ما اینجا باید بدیهیات رو راجع به اسلام برای افرادی که مسلمان زاده شدن ثابت کنیم، باید بهشون ب
اسلام چیه
معلم دینی ما امسال اولین جلسه داشت سعی میکرد وجود خدا رو برای بچه ها توضیح بده و حتی با ترس داشت این کارو میکرد که بچه ها مخالفت نکنن و نپرن بهش و فقط یکم فکر کنن راجب حرفاش
وجود خدا!چیزی که باید سال ها پیش یاد میگرفتن و باورش میکردن ولی الان تو ۱۸ سالگی گارد دارن در مقابلش
خب فکر کنم مباحثِ فشار خوردنم برای امروز تموم شد، تا روز های بعدی و فشار های بیشتر شمارو به خدایِ بزرگ میسپاریم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اسلام چیه معلم دینی ما امسال اولین جلسه داشت سعی میکرد وجود خدا رو برای بچه ها توضیح بده و حتی با تر
نه مبینا تو املی، تو متحجری، تو رو آخوندا شست و شویِ مغزی دادن. وینسشنشممشجشجشثججصجص.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
نه مبینا تو املی، تو متحجری، تو رو آخوندا شست و شویِ مغزی دادن. وینسشنشممشجشجشثججصجص.
وگرنه خدا خرافس، همه چیز رو با علمِ نکبتی ثابت کن که هنوز نتونسته دو تا کهکشان اونور تر از خودشو کشف کنه، اره اره.
اون هفته معلم سبک و زندگی میخواست حرف بزنه و یه چیزی رو توضیح بده، پرسید خب شما که همه به وجود خدا معتقدید و سر این اختلافی نیست من بخوام راجع بهش حرف بزنم؟ همه گفتن نه!
وای یه جوریم با افتخار میگن که انگار که کار خفنی میکنن بالا خونه رو میدن اجاره.💆🏻♂
ولی بچه ها، به شرافتم قسم، روزِ آخری که تو مدرسه باشیم همه حرفایی که این کنجِ گلوم قلمبه شده رو میزنم و بعدش از اون مدرسه خراب شده و کلاسِ کوفتی میرم.
فیلنامم کامل شد، دوسش دارم، اتفاقاتش رو میپسندم، و استوری بردِ ذهنیم رو هم همینطور. خیلی خوشحالم و این هفته سه شنبه سرِ کلاسِ جنگ اعصاب حتما راجع به سناریوم حرف خواهم زد:)
خب پنجشنبه که همش رو درس خوندم، ولی امروز، روزِ خوبی بود. اتاقم رو مرتب کردم، بعد از چندین هفته رفتم بالا و کُّلی مداحیِ وسط قلبی گوش دادم [از اونایی که نمیذاره آدم سر جاش بشینه] . نوشته های رویِ کمدم رو سر و سامون دادم، نقاشی هایِ این پاییز رو تایین کردم، راجع به نقاشی به صورت تخصصی با یه نقاش دیگه حرف زدم و موقع حرف زدن روحم داشت پرواز میکرد. رفتم تولد و یه چیچِ واگعیِ کاکائویی [خیلی خوشحالم بابتش درک نمیکنید شما] خوردم. لباسایِ قشنگ پوشیدم. برنامهیِ پاییزم رو نوشتم و از بابتِ این یه دونه به شدت خوشحالم. فیلمنامهم رو نوشتم، رفرنس برای کاراکترم جمع کردم، خندیدم، خوشحال بودم، سعی کردم خودم رو تویِ بحث کنترل کنم و واکنش ندم و در کُل امروز، روزِ پر دستاورد و خوشحال کننده ای برام بود.