ولی بچه ها، به شرافتم قسم، روزِ آخری که تو مدرسه باشیم همه حرفایی که این کنجِ گلوم قلمبه شده رو میزنم و بعدش از اون مدرسه خراب شده و کلاسِ کوفتی میرم.
فیلنامم کامل شد، دوسش دارم، اتفاقاتش رو میپسندم، و استوری بردِ ذهنیم رو هم همینطور. خیلی خوشحالم و این هفته سه شنبه سرِ کلاسِ جنگ اعصاب حتما راجع به سناریوم حرف خواهم زد:)
خب پنجشنبه که همش رو درس خوندم، ولی امروز، روزِ خوبی بود. اتاقم رو مرتب کردم، بعد از چندین هفته رفتم بالا و کُّلی مداحیِ وسط قلبی گوش دادم [از اونایی که نمیذاره آدم سر جاش بشینه] . نوشته های رویِ کمدم رو سر و سامون دادم، نقاشی هایِ این پاییز رو تایین کردم، راجع به نقاشی به صورت تخصصی با یه نقاش دیگه حرف زدم و موقع حرف زدن روحم داشت پرواز میکرد. رفتم تولد و یه چیچِ واگعیِ کاکائویی [خیلی خوشحالم بابتش درک نمیکنید شما] خوردم. لباسایِ قشنگ پوشیدم. برنامهیِ پاییزم رو نوشتم و از بابتِ این یه دونه به شدت خوشحالم. فیلمنامهم رو نوشتم، رفرنس برای کاراکترم جمع کردم، خندیدم، خوشحال بودم، سعی کردم خودم رو تویِ بحث کنترل کنم و واکنش ندم و در کُل امروز، روزِ پر دستاورد و خوشحال کننده ای برام بود.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
خب پنجشنبه که همش رو درس خوندم، ولی امروز، روزِ خوبی بود. اتاقم رو مرتب کردم، بعد از چندین هفته رفتم
و دوباره آخر هفتهیِ خوب منجر به هفتهیِ آتی خوبی خواهد شد انشاالله.
دلم میخواد این پاییز یه بار برم شیراز ولی متاسفانه، نه پول دارم، نه وقت، نه شرایط، نه همراه. ممنونم از زندگی.
چند شبه ساعت خوابم از نُه و ده که به زور بهش رسیده بودم اومده رویِ دوازده دوباره. این شکست تاریخی رو چیکار کنم باهاش. ای وای بر من.