جمعه، پنجمین روزِ آبان؛ قم، جمکران، بازی، گلدون، خاله، شیرینی.
#ولاکس
کیا بودن دیشب میگفتن قم فقط یکمی تفاوت دما داره؟ بیاید بزنم تو دهنتون. قم اصلا تکلیفش با خودش مشخص نیست، از بادش ادم یخ میکنه از آفتابش ذوب میشه.
با این حال امروز رو خوشحالم بودم، یه شخصیت جدید طراحی کردم، گلدون هدیه گرفتم، با خمیر چیزی درست کردم، اهنگ گوش کردم، بستنی خوردم و اره.
یه بخشِ ناراحت کنندهیِ دیگهیِ امروز:
از مسجد جمکران اومدیم بیرون با داداشم رفتیم سوپری دم درِ ورودی مسجد که چند تا بستنی بگیریم، روز شلوغی بود انگار و سرِ فروشنده هم شلوغ بود. اعصابش خط خطی بود و بشدت قیافه در هم برهم و عصبی ای داشت. چند تا زائر عرب اونجا داشتن راجع به قیمت بعضی چیزا ازش سوال میکردن. سرش شلوغ بود و نمیرسید هم سوالارو جواب بده هم مشتریارو راه بندازه. یه جایی یهویی برگشت روبه زائرایِ عرب با یه حالت خیلی بدی گفت: یه دیقه خفه شو! فکر میکنم همه افراد اونجا جا خوردن و خود اون عرب ها هم از لحنش متوجه مقصودش شدن ولی من اینقدر بدم اومد از این حرکا، میخواستم بستنیا رو پرت کنم تو صورتِ این مرتیکه. داداش کاری ندارم اون میفهمه یا نه ولی بیشعوری خودتو به بقیه ثابت نکن نظرت چیه؟ سرت شلوغه که هست نصف درآمدت از همین عرباییه که میان اونجا بیشعور! اونوقت امثال همینا میرن عراق بعد اینکه یکی بهشون میگه بالا چشت ابروعه بهشون برمیخوره میگن رفتارِ عراقیا با ایرانیا خیلی بده! خب زهر مار.