یاسهاسبزخواهندشد ؛
خدایا میشه فردا بارون بیاد؟
خدایا ممنونم که برام بارون فرستادی. ممنونم.
یه معلم داریم که تحت عنوان درسِ سلامت بهداشت وارد کلاس ما میشه و سلامت روانی دانشآموز ها رو بهم میریزه کاملا.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
یه معلم داریم که تحت عنوان درسِ سلامت بهداشت وارد کلاس ما میشه و سلامت روانی دانشآموز ها رو بهم میر
آدم عجیبیه، هم با فضای هنرستان آشنا نیست، هم با سنِ هیجده سالگی آشنا نیست، هم با معلمی و تدریسِ کتاب آشنا نیست.
بعد از این همه سال زندگی میخواد به من یاد بده که بتونم ۷۵ دقیقه صمم بکم، بدون تحرک، بدون ذره ای حرف، بدون واکنش، بدون هیچ علائم حیاتی ای یه گوشه نیمکت بشینم و حتی موقعیتِ جسمیم رو هم تغییر ندم! یعنی دستم رو نزنم زیر چونم، یا رو میز ولو نشم، یا به دیوار تکیه ندم، یا پامو نندازم رو پام!!! جدا؟ شوخی میکنی باهام نه؟
سر کلاسش حس میکنم تمام ابعاد وجودیمو یکی داره فشار میده. تنگه کلاسش. خط لبخندش از یه حدی فراتر بره به مغزش هشدار صادر میشه، ای وااای داری بیش از حد میخندی ممکنه تشنج کنی دیگه نخند. غیر قابل تحمل.
به مرحله جدیدی رسیدم، قبلا یه سری انیمیشن وجود داشت که من پس ذهنم داشتمشون ولی ندیده بودم و وقت هم نمیکردم ببینم، حالا یه سری انیمیشن دارم که دانلود کردم هنوز وقت نکردم ببینم.
اولین اسکچ بوکم، همونی که توش پر از نقاشیاییه که برای بقیه کشیدم، تموم شده و حالا میخوام از این فیلما ازش بگیرم که تک تک صفحه ها رو نشون میده، براش ذوق دارم.
یادتونه پارسال از یه آقایی میگفتم که هر روز صبح موقعِ رفتن به مدرسه تو مسیر میدیدمش؟ امسال اولش فکر کردم که نیست کلا دیگه نمیاد. ولی بعدش فهمیدم ساعت سرکار رفتنش انگاری اومده جلو تر و برای همین زودتر راه میفته، اون جایی دیگه نمیبینمش، یکم عقب تر میبینمش، خوشحالم :)
آقاهه منو نمیبینه من دیگه کاملا آقاهه رو میشناسم، حس جالبی داره برام.