یاسهاسبزخواهندشد ؛
بیست و دوم مهر ماه، شروعِ یه زندگی واقعا جدی، واقعا جدی!
#ولاکس
هدایت شده از سبز جاندار"
وقتی با من دوست باشید، در هر شرایطی ازتون عکس میگیرم و شما به زیبایی خودتون میبالید[ همچنین داشتن عکاس شخصی مثل من✨].
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بیست و دوم مهر ماه، شروعِ یه زندگی واقعا جدی، واقعا جدی! #ولاکس
میدونی شروع یک زندگی خیلی جدی، خیلی میترسونتم. که آیا واقعا من اونیم که باید و میتونم این جدی بودن رو، این سخت بودن رو بپذیرم؟ اما انگار تازه دارم معنی زندگی رو میفهمم و همینه که خیلی شیرینه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
دلم میخواد این این روزها، دقیقا همین روزایی که از گرما رُسِّ تن آدم کشیده میشه، از خستگی آخر شب سرج
امشب با یک حجم خستگی خیلی بالا خواهم خوابید و دقیقا همین قراره خوشحالم کنه.
دیروز خانم دکتر چایی خوردن رو برام قدغن کرده. با اینحال نتونستم دووم بیارم و امروز یه لیوان چایی خوردم. واقعا نمیتونم تحمل کنم زندگی بدون چایی رو.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
وقتی از طرف یه نفر به کسی معرفی میشم، و نمیتونم کارو درست انجام بدم، حس میکنم جز آبروی خودم دارم آبر
ولی بر اومدم از پسش اینبارم. میدونی همیشه اولش میگم که نمیشه، نمیتونم، من نیستم ولی آخرش از پسش برمیام. و یه گام میرم بالاتر، این خوبه نیست؟ خیلی خوبه خیلی.
از کار کردن میترسیدم همیشه و شاید هنوزم میترسم، مثل وقتی که هنوز هنرستان نرفته بودم و میترسیدم کار کنم، خودم نرم افزار هارو یاد بگیرم، خودم طراحی کنم..
همیشه از چیزایی که نمیدونستمشون میترسیدم. مثلا اگر برم توی دلِ فلان کار بخاطر ندانستههام چقدر ممکنه کارم به مشکل بخوره و به تهش نرسه؟ و هنرستان منو مجبور کرد برم توی دل اتفاقات و پروژه ها و ازشون نترسم. مخصوصا سال دهم و یازدهم. برای همین آخر سال دهم یه انیمیشن فریم بای فریم داشتم حتی بدون اینکه نرم افزار خاصی توی این حوزه بلد باشم. و فهمیدم رفتن تویِ دل کار همیشه جوابه، مخصوصا اگر برای خودت نباشه و یه نفر دیگه بهت بگه، اینجا باید اینطوری باشه، اون موقع هم دیگه نمیترسی هم یاد میگیری.