یاسهاسبزخواهندشد ؛
بیستمین روز از آذر ماهِ چهارصد و سه. سومین روز هفته انیمیشن که تبدیل به اختتامیه شد متاسفانه، و پارک ملت و ماجراهاش.
#ولاکس
امروز در لیست روزهای خیلی خیلی خوب زندگیم ثبت شد. چندتا کشف و نتیجه گیری خوب داشتیم امروز. اولیش اینکه متوجه شدم پسرها همیشه توی عکس یا فیلم یا یه محتوایی که ازشون ثبت میکنی دوست دارن گنگ و خفن به نظر برسن ولی در عالم واقع یه مشت گوگولیِ مغز فندوقیِ بامزه ان. و نکته بعدی اینکه فهمیدم در اسرع وقت باید برای خودم یه یار پیدا کنم، دیگه نمیشه این وضعیت.
سر اولین ورکشاپِ امروز یه چالش تعریف کردیم و شروع کردیم اتود زدن برای یه کاراکتر سنگی. نتیجه های جالبی حاصل شد و قرار شد از این به بعد بازم از اینکارا بکنیم. امروز مبینا اومد دانشگاه و من دیدمش و واقعا بعد از مدت هایی که ندیده بودمش و دلم براش یک ذره شده بود، خوشحال شدم.
ورکشاپِ دوم هم جدی مفید بود (مخصوصا برای من) و من واقعا لذت بردم، اما بعدش دیگه نموندیم دانشگاه و عزم خانه کردیم اما قبلش؟ پاشدیم رفتیم پارک ملت بچه ها😭
چقدر خوشگله، و چقدر خلوته! یه کوچه داره توش که من از وجودش خبر نداشتم ولی ریحانه میدونست و منو برد توی اون کوچه. کل این کوچه یا خیابون یا گذرگاه (نمیدونم واقعا اسمش چیه) رو برگهای پاییزی پر کرده بود و وای😭💘🎀✨
وقتی واردش شدیم، یه سری دختر وایساده بودن عکس میگرفتن من متوجه نشدم ولی ریحانه گفت یه خانومی داره با دوربین ازشون عکس میگیره و ما گفتیم هعی، کاش ماهم داشتیم یکی رو عکس بگیره..
همین وسط مسطا یه آقایی اوند جلو با دوربین. در برخورد اول توقع داشتم بگه سلام من عکاس خیابونیم و اومدن یه عالمه عکس میخره و دلقکی ازتون بگیرم(از آثار اینستا) ولی خب گفت میتونه ازمون عکس بگیره و به انتخاب خودمون یه سریاشو بخریم و بازم😭💘🎀✨
من کلِ امروز رو 😭✨🎀💘☁️ بودم واقعا و خیلی هم عکسایی خوشگلی شدن مخصوصا اونایی که از ریحانه گرفت، اشک و آه😭.