کتابخونه امروز صبح خنک بود، داشت داد میزد: تو رو خدا بیا اینجا، بیا پیش من بیا کولت رو بذار زیر و سرت برای همیشه اینجا بخواب. ولی خب بیشتر از نیمساعت نمیتونستم خودم رو از کلاسِ فوقالعاده جامعه شناسی هنر محروم کنم.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
خیلی بامزهس تو خیابون هی آدما وایمیسن یه توت از درخت میکنن به مسیرشون ادامه میدن. بعد استایلای رندوم. کت شلوار، لباس مدرسه، لباس روزمره. :))
لیلی
@farsitweets
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایرِ گلشنِ قُدسم چه دهم شرحِ فِراق
که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم؟
من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود
آدم آورد در این دیرِ خرابآبادم
نیست بر لوح دلم جز الفِ قامتِ دوست
چه کُنم حرفِ دِگر یاد نداد استادم:))
تا شدم حلقه به گوشِ در میخانهٔ عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم