یاسهاسبزخواهندشد ؛
امروز برنامه ریزی نشده خوب بود. آخرین کلاسِ استاد مستشرق، مولودی خونی، شربت تخم شربی، گلزار، چیپس پیاز جعفری و موسیر، ذرت مکزیکی و خونهما.
#ولاکس
هدایت شده از سبز جاندار"
-یه اسم برای طرح بگو..
+کار درباره چی بود؟
-ببین یه در بود....
+درتو....
-پیااااااام، درتو بذاااااارر
شروینkhoobe man.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
ابرهای تار و تیره رو کنار میزنی؟ کِی؟ همیشه هم نباید رفت.
دلم میخواد یه حرفهای رو امشب بگم، یه چیزهایی که بعد از دو ترم [همچنان] داره مغزم رو میجوعه. اینارو الان بگم که بعد از امتحانها، بشینم به گریه کردن، و یادآوری خاطراتِ این یکسال و قوربون صدقه دانشگاه رفتن.
یه خورده زیادی باهاتون راحتم، و جدیدا فهمیدم افرادی اینجا عضو میشن که ممکنه توی فضای حضوری زندگی نزدیکم باشن ولی من ندونم که هستن. تقصیر ایتاست، تلگرام اینطوری نیست واقعا همه چیز تحت کنترله. امّا! با این حال بگذارید بگویم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
یه خورده زیادی باهاتون راحتم، و جدیدا فهمیدم افرادی اینجا عضو میشن که ممکنه توی فضای حضوری زندگی نزد
دانشگاه اصلا شبیه چیزی که فکر میکردم نبود. تعریفها رو میذارم بعد از امتحانها بگم، اما واقعا نیست. دانشگاه رفتن برای هر هدفی غیر از درس خوندن احمقانه و اشتباهه. یادمه یه بار تابستونِ پارسال وقتی با ریحانه لب جوب نشسته بودیم بهش گفتم دانشگاه اینطوری نیست که تو همه زمانت رو صرفش کنی. اگر قرار باشه بری دانشگاه هر روز نمیری و اونطوریم وقت گیر نیست. اما من این ترم هر روز رفتم دانشگاه! و نه حتی تا ظهر یا بعد از ظهر، تا شب. و بعد از این دو ترم دقیقا رسیدم به حرف بابا که همیشه میگفت: درس خوندن یه کارِ فول تایمه. و واقعا هست. واقعا همه چیزِ زندگی آدم رو درگیر میکنه، یا حداقل برای من که اینطوره.
بچه ها اینا خیلی تجربههای شخصیایه واقعا برای همه و همه جا صدق نمیکنه، صرفا میگم چون تو مغزم داره رژه میره و ازش ناراحتم. شایدم فردا پاکشون کردم..
خلاصه، میدونی من با یک پیشفرض ذهنی از دانشگاه، انتخاب رشته کردم و قبول شدم که اصلا شبیه واقعیتِ دانشگاه نبود. البته که تصورات من برای انتهای این یکسال خیلی دارک تر و وحشتناک تر از چیزی که الان هست، بود [نمیدونم چرا، واقعا مریضم] اما خب تعارف نداریم که، یکی از بزرگترین دلایل من برای رفتن به دانشگاه ارتباط گرفتن با انسانهای غیر همجنس خودم بود. میخواستم ببینم اصلا دنیای بیرون از مدرسه چه شکلیه. دقیقا یادمه که چقدر با دانشگاه تک جنسیتی مخالف بودم سال دوازدهم. چون من که احتمالا هرگز نمیخوام سر کار برم، اگرم کاری باشه فیزیکی نیست، و اهل معاشرت های غیر مفید با آدمها و یللی تللی هم نبودم. کارایی که میکنن و میکردن خیلی از دخترها و اصلا نمیدونم ساز و کارش چطوریه، دوست شدن با آدمهایی که نمیشناسن، توی کافهها، کافه بازیها یا رویدادهای هنری. من اینو نمیخواستم قطعا ولی یه ارتباط موثر رو چرا. اوایل دانشگاه فکر میکردم، جو دانشگاه بخاطر اینکه "اوایل"هه اینطوریه. چونکه رفتار بعضیها رو دیده بودم، متفاوت از اکثریت بود، میگفتم خب همه بی تفاوت نیستن، حتی شاید بی ادب نیستن. و رفتار سال بالایی هارو دیدم متفاوت از کلاس و با خودم میگفتم که خب، بره جلو عوض میشه. ولی نشد. و من فکر کردم این جو دانشگاهه. بخاطر دانشگاهه که اگر اینجا همکلاسیها از کنار هم بگذرن انگار همدیگه رو نمیشناسن. شاید چون اینجا "صداوسیما"عه اینطوریه. شاید شاید شاید.. شاید باید کنار بیام که اون تعاملی که دنبالش بودم اینجا قرار نیست شکل بگیره، من تصور اشتباهی داشتم و.. من اول ترمِ یک تصور میکردم که قراره از کلاس کارگردانی خدافظی کنم درحالی که یک عالمه رفیق و همکلاسی خوب پیدا کردم، هرکدوم استعدادشون در یک چیزه و قراره ازشون برای خیلی چیزها کمک بگیرم یا حتی کمک بدن بهشون، اما در حالی از اون کلاس رفتم که جز رفیقهایی که پیدا کرده بودم، شاید دو یا سه نفر دیگه بودن که اگر میدیدمشون میگفتم، هی سلام چطوری فلانی و همین. و این برای من خیلی سهمگین بود آخر ترمِ یک. شاید همین بود که پدرِ من رو برای دل کندن از اون کلاس درآورد. انگار که نتونستم اونچیزی که باید رو ازش استخراج کنم، انگار اونجوری که دلم میخواست نتونستم همه ظرفیتش رو استفاده کنم.