و نکته آخر که اینم باز یه تجربه کاملا شخصیه، اینه که خودتون رو پیر نکنید. من حس میکنم وسط نوزده سالگی پیرم. پیرم که نمیتونم توی مترو کتاب بخونم، یا حداقل دو ساعت مسیر رفت و برگشت رو پادکست گوش کنم. پیرم که تایم وسط کلاسهارو میخوابم. پیرم که سحر خیزی برام سخته، پیرم که زود خوابیدن یه معضله، پیرم که دیگه نمیتونم بنویسم و دیگه نمیتونم فی البداهه بکشم. من دارم پیر میشم که دیگه نمیتونم داستانپردازی کنم توی راه، داستان پردازی میکنم، ولی بیهوده، بیخود، مربوط به حواشی. من فکر میکنم خودم باعث این پیریم، که قطعا خودم هستم. شاید الان که دیگه پونزده سالم نیست واقعا بفهمم که مامان چرا همه درد و مرضهارو ربط میده به گوشی. گوشی گوشی گوشی، فوش رکیک به این گوشی. گوشی من رو پیر کرده. وابستگیم بهش. و شاید وابستگیم منو پیر کرده. وابستگی به همین مجازی، که توش واقعا هیچکس منتظرم نیست اما من نمیدونم منتظر چیم. وابستگی به گذشته، وابستگی به احساسات. وابستگی آهنگ، آهنگ واقعا همه چیز رو از آدم میگیره. این موضوع خیلی جدیه، فارغ از بحثهای مذهبی، آهنگ مخرب ترین لذتیه که هنوز نتونستم از خودم بگیرمش. مجازی و آهنگ و احساسات رو از زندگیتون حذف کنید بچهها. به جاش، کتاب و ورزش و منطق بذارید. اگر بتونم این تابستون این کارو با خودم بکنم، آخرش میام به شماهم میگم که شدنیه. که میشه از پیر شدن جلوگیری کرد. پیر نکنید خودتون رو.
این یه سال برای من اندازه صد سال گذشته. فکر میکردم فقط مدرسه اینطوریه که ریز به ریز اتفاقات و آدمها یادم بمونن و آزارم بدن، ولی انگار، دانشگاه بیشتر عواطفم رو درگیر کرده. آبان و آذر پارسال برام خیلی نزدیکه اما به همون اندازه دوره، انگار که من ده سال بزرگ شدم از آبان تا الآن. انگار حانیه قبل از بهمن با حانیه بعد از بهمن زمین تا آسمون فرق میکنه. و شاید من به اندازه کافی برای دانشگاه اومدن بزرگ نشده بودم.
با همه این گلایه هایی که دیشب کردم ولی یادمه که دیشب وقتی تو مترو دادمان بودیم ریحانه بهم گفت: به این فکر کن اگر هیچوقت دانشگاه نیومده بودی، هیچوقت با ریحانه و عطیه آشنا نمیشدی و هیچوقت ساندویچ هالوپینو نمیخوردی. زندگی واقعا همینچیزاست.
تو ایستگاه اتوبوس دارم به عنوان اپراتور مترو اتوبوس فعالیت میکنم. هرکی هر سوالی داره درباره حمل و نقل عمومی مترو از من میپرسه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
نه دیگه اصلا فرهیخته نیستم هادی.
اون لحظه داشتم گوشش میدادم هادی فهمیدی؟ توعم دیدی هادی یا فقط من فهمیدمش؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
همیشه میگم که من هیچوقت نمیتونم از چیزی غافلگیر بشم، چون به تکتک اتفاقاتی که ممکنه درباره هرچیزی بیفته هزاران بار فکر کردم. اما خدا انگار بلده. دقیقا از همونجایی که هیچوقت فکر نمیکنم غافلگیرم میکنه. امروز خدا دوستم داشت، خیلی زیاد و منم دوستش داشتم، خیلی زیاد. و شاید اونقدر روز خاص و بزرگی نبود ولی بهم خوشگذشت، خوشحال بودم و غرغرام رو فعلا پس گرفتم. ممنونم خداجونم.
#ولاکس