ولی فکر میکنم که وقتی اونسر دنیا یه سری آدم دارن با همه وجود و زندگیشون هزینه میدن برای اسلام و مقاومت، حداقل هزینهیِ منم حرص خوردنه دیگه نیست؟
داریم تو دنیایی زندگی میکنیم که اسرائیل آب و غذا رو روی دو میلیون نفر بسته، به لبنان تجاوز کرده، سوریه رو تجزیه کرده، به ایران حمله کرده و هزار نفر رو کشته و بابت هیچکدوم ذره ای پشیمون نیست و قراره باز هم ادامه بده. به بچه کشتن، به قتل و غارت، به تصاحب زوری کشور های اطرافش و.. و در همین وضعیت، سازمان عفو بین الملل مارو متهم کرده به استفاده بمب خوشهای در جواب دادن به حملات اسرائیل. دارم فکر میکنم که تو همچین دنیایی چطور باید زندگی کرد؟ چطور امید داشت و چطور از آزادی و آزادگی حرف زد؟ بیخیال :)))
بعد از یک هفته بلاخره یک نفس راحتِ عمیق کشیدم. به قول عسل حالا میتونم به ژوژمانها و برنامههایِ تابستون با انگیزه و علاقهیِ بیشتر سلام کنم.
خروجی نهایی پردهمون رو واقعا دوست دارم. همه چیز فَرایِ تصورات من خوب از آب در اومده. ولی هنوزم روحِ کمالگرام میگه، پوزِ شهید فهمیده تویِ داستان اسیر، میتونست بهتر باشه، یا رنگِ پوستش. اون پیچپیچیها رو با اینکه عسل تایید کرد اما فکر میکنم میتونستم یه کاری کنم که روی بگرداند بهتر بشینه. یا مثلا بکگرداند سمت راست خیلی خالیه و میتونست رنگ و لعاب بیشتری داشته باشه و صحنه مبارزه میتونست اکت بیشتری داشته باشه. ولی با همه اینا فکر میکنم، این با کیفیت ترین خروجیم بوده تا حالا (البته باید توجه کرد که رنگِ کار اصلا با من نبوده) ولی نتیجه خیلی دوستداشتنیه و من امشب رویِ ابرهام:))).
چرا مردم اینقدر نسبت به استوریهای من بی توجهن؟ من چرا پس همه رو لایک میکنم که خوشحال بشن.