یاسهاسبزخواهندشد ؛
یا شاید دلم میخواد بگم، درکِ برادر بودن و زیست بین آدمهای متفاوت از خودم، بهم نشون داده که رویایِ م
این روزها میشه گفت: تو احمقی، هیجان زده شدی و نمیفهمی. میشه گفت: انقلابتون رو یکی دیگه مدیریت میکنه (که میکنه واقعا) و باز نمیفهمین. یا، جای کمک به مردم دارید بهشون آسیب میزنید، یا میشه گفت: مشکل جای دیگس پلیسارو نزن یکی دیگه رو برو بزن.(چون بلاخره یکی رو باید بزنه:)
ولی اینبار من فقط دلم میخواد یقه آدمهایی که دلم براشون میسوزه رو بگیرم و بگم:
ما واقعاً واقعاً برادریم میفهمی؟
منم همون چیزی رو میخرم که تو میخری و اون نظامی و سپاهیهم همونیه که وقتی جنگ شد ایستاد پای پدافند که موشکها رو سر من و تو نیاد پایین. این مملکت، مملکت همهمونه و انقلاب هم. انقلاب برا من نیست، و برای اون مسئولِ فاسد بالا نشین هم نیست. انقلاب برای همهست، همون همه ای که امام جمعشون کرد.
مهم نیست که الان تو امام رو قبول داری یا نه، مهم اینه که امام تو رو قبول داشته که روزی گفته، سربازان من الان در گهوارهاند (البته ما یکم بعدتر از اون اومدیم روی زمین).
اینکه تو الان در برابر ظلم سکوت نمیکنی و دنبال پس گرفتنِ حق خوردهشده خودتی و نمیخوای که یه ستمپذیرِ مسکوت باقی بمونی، یعنی دقیقا همون چیزی که امام خمینی بخاطرش یک روزی انقلاب کرد.
اما یه لحظه وایسا و ببین که، جلوی ظلم نمیشه با ظلم ایستاد اگر هم ایستادی، ثمری نداره و دست خدا پُشتت نمیاد. خدا پشت مسیری که توش خونِ بندههاش به ناحق ریخته میشه واینمیسه. و از قضا اون خون ها جلوی مسیرِ اشتباه، یک دیوار محکم میسازه. برای همین خون شهدایِ جنگ و خون آرمانِ علیوردی ها این انقلاب رو نگه میداره.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
این روزها میشه گفت: تو احمقی، هیجان زده شدی و نمیفهمی. میشه گفت: انقلابتون رو یکی دیگه مدیریت میکن
این روزها اخبار مثل گذشته من رو خشمگین نمیکنه از آدمها؛ غمگینم میکنه. دشمن دلش میخواست ما برادر نباشیم و برادر نبودن یعنی جمع نبودن و جمع نبودن یعنی راحت گول خوردن، یعنی دست خدایی که پشت جمع نمیاد و آدمهایی که به همدیگه رحم نمیکنن. در رویای انقلاب غربی "انسان" و "برادری" جایگاهی نداره و برای همین انقلابشون افقی نداره. یا حداقل افقش اون افقی که در رویایِ انقلابِ تویِ ایرانی هست نیست :)
این وسط فقط دلم به اینکه، ایران ایرانِ امامرضاست گرمه و بَس : )
بیاین حرف بزنیم مثل زمان جنگ:)
بهتر از اینکه هرکی تنها تنها تو شوک فرو بره..
هدایت شده از MoWji_
واقعا دلم میخواد با دوستام و آدمای موردعلاقم و آدمای قابل احترام یه شهر کوچولو داشته باشیم
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بیاین حرف بزنیم مثل زمان جنگ:) بهتر از اینکه هرکی تنها تنها تو شوک فرو بره..
امشب نمیدونم چرا اینقدر وایب شبهای جنگ رو میده. شبهای جنگ خیلی شبها سختی بود ولی تو ایتا خیلی جالب میگذشت. یه خوردههم بیش از حد بی دغدغه بودیم اونموقع، یا شاید بودم. بی دغدغههم نه، دغدغههای فرومایه و پست داشتم. و همچنین احساسات...
یاسهاسبزخواهندشد ؛
امشب نمیدونم چرا اینقدر وایب شبهای جنگ رو میده. شبهای جنگ خیلی شبها سختی بود ولی تو ایتا خیلی جال
و چطور بنویسم که چقدر آدم متفاوتی شدم از اون روزها. چطوری خدا دستمو گرفت کشید کشید کشید تا بلاخره عین یک آدمیزادِ حرف گوش کن بیام در مسیری که باید. هنوز خیلی نمیدونم، هنوز خیلی علامت سوالم و هنوز خیلی راهها هست که طی نکردم ولی حداقلی که میدونم اینه که من به واسطه یک جمع توی این چند ماه، یک آدم دیگهای شدم. آدمی که احساساتش مسیرش رو برده بود سمتی که نباید، که حتی خروجی دوازده روز جنگ اینجا، حتی یک نیمچه متنِ اثر گذارهم نبود و حانیهیِ رویاهای بیست سالگیش داشت میمُرد. داشت روزمره میشد.. هزار هزار امتیاز مثبت برای امامرضا که اصلا نمیدونم داره چیکار میکنه ولی هرکاری هست خوبه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و چطور بنویسم که چقدر آدم متفاوتی شدم از اون روزها. چطوری خدا دستمو گرفت کشید کشید کشید تا بلاخره ع
هرکاری هست خوبه واقعا امامرضا؟:)
بگیرم بخوابم و بهش فکر نکنم بنظرت؟