eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.2هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
688 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق؛ • و ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. • ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد
مشاهده در ایتا
دانلود
- https://eitaa.com/MyEmptyMinded/42481 نه،جواب پیام منو ندادی. + چی بود پیامت
https://eitaa.com/MyEmptyMinded/42478 ماچ به تو طلا دلمون برات تنگ شده‌ قبلا ها خیلی بیشتر بودی:) + قبلنا:)))) کلا قبلنا، یعنی، همین دو سه ماه پیش یه آدم دیگه بودم.. این یه حانیه دیگه‌ست. یکمم خسته‌ست ولی داره تلاش میکنه دوباره پر انرژی بشه و برگرده :) یکم دعا میخواد فقط🤏🏻
- https://eitaa.com/MyEmptyMinded/42480 من نمیتونم بهش فکرنکنم دلم میخواد درموردش بگی اصن همش تو پیامات دنبال یه حرفی چیزی از اون میرگردم اصن همینجا بگو. + یا حضرت عباس نه😭 نه دلم نمیخواد دربارش بگم، الان در ثبات و آرامش روح و روانی ای هستم که واقعا ترجیح میدم نقاشی بکشم، اینجا بزارم، بنویسم، کارای گنده هنری بکنم کتاب بخونم و دیگه زندگیمو تباه نکنم:)
آقا دیگه واقعا ناشناس بس.
خیلی خیلی ممنونم و زیارت قبول ::)))
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرش یه جوری اومد سمت دوربین احساس کردم میخواد بزنه پس کله فیلمبردار @farsitweets
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
آخرش یه جوری اومد سمت دوربین احساس کردم میخواد بزنه پس کله فیلمبردار @farsitweets
هم قیافش شبیه بچگیامه، هم ناخوناشو میخوره، هم یه داداش بزرگتر بدبخت داره که از سر و کولش میره بالا، هم وزه است =)))) بخدا اگر یکی اسمشو میپرسید می‌گفت حانیه.
من همیشه فکر این تصور رو داشتم که، قهرمان‌ها قرار نیست یه روزی بمیرن. حالا درسته که شهادت با مرگ خیلیی متفاوته و شهید زنده‌است و حضور داره، اما خب، میره دیگه بهرحال.. نیست و دیگه صداش نمیاد و تو نمیتونی از بودنش تو دنیایِ مادی بهره‌ای ببری:)
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
من همیشه فکر این تصور رو داشتم که، قهرمان‌ها قرار نیست یه روزی بمیرن. حالا درسته که شهادت با مرگ خیل
اولین جایی واقعا جدی‌جدی خورد تویِ گوشم و فهمیدم که نه، قهرمان‌هاهم میرن پیش خدا، شب شهادت رئیسی بود. اون شب وقتی آقا گفت ایران، ایرانِ امام‌رضاست، ته دلم یه امید بزرگی رو حس می‌کردم، تا ثانیه آخر امید داشتم، مثلِ آقا.. همینجا کات! نمایِ بعدی صبح روزِ سی‌و‌یک اردیبهشت بعد از امتحان، نشسته بودم لب جدول‌هایِ کوچه منتهی به مدرسه، اخبار رو بالا پایین میکردم و یک بغض بزرگی داشت چنگ مینداخت به همه وجودم.. همون موقع همکلاسی‌هام رد میشدن و به تمسخر حرف‌هایی میزدن و می‌رفتن و اون لحظه من فقط فکر میکردم که یعنی این قهرمان واقعا رفته؟