حاصل اون یک هفته گریه کردن، شد نمیدونم چندتا متنِ بلند درباره حال و هوام و سید ابراهیم. و من این غم رو تخلیه کردم و تا مدتها تو قلبم هیچ غمی تا اون اندازه غم نشد.. اصلا همش میگفتم فکر نمیکنم دیگه چیزی اینقدر غمگینم کنه. انگار عضو خانوادم رو از دست داده بودم. ولی انگار واقعا یکی یه تکون محکم داد منو، چون من واقعا تا ثانیه آخر مطمئن بودم که پیداش میکنن..
بعد از اون شهادت سیدحسن، اینقدر غمگینم نکرد، ولی اگر قبلی یه کشیده تو گوش راستم بود، اینیکی خورد تو گوشِ چپم. برای سیدحسن تویِ بُهت بودم.. چون دیگه سیدحسن مثل سیدابراهیم، بغل گوشم نبود، خدمتگزار و طلبه ( : ) ) مهربونِ خادم امامِ رضا نبود فقط، سیدحسن جدی جدی جدی قهرمان بود، یه قهرمانِ دور که همیشه صداش رسا بود و کمرش خم نشدنی. رفت ولی اونهم..
دیگه داشت کمکم باورم میشد که نمیتونم قبل از آقا شهید بشم. دنیا انگار داشت کمکم بهم میگفت ببین، دیدی قهرمانها واقعا میرن؟ و من هربار این فکر رو پس میزدم. هنوز که آقا هست، هنوز هم میشه حرفهاش رو نخوند و گذاشت برای بعدا، هنوز هنوز هنوز..
دنیا همه تلاشش رو کرد بهم بفهمونه، هجور دستش میومد کتکم زد ولی نفهمیدم، تا ثانیه آخر سحرگاه ده اسفند هنوز، ته ته ته دلم امید داشتم، که آقا فردا میاد خودش یه پیام میده...
به قول مولایی، وقتی سیدابراهیم رفت، آقا خم به ابروش نیورد، ماهم مثل بچهها به آقا تکیه کردیم، و تا میتونستیم گریه کردیم و غصه خوردیم، برای سیدحسنهم، همینطور. آقا بود که بگه ایران ایرانِ امامرضاست.. ولی مثلِ پسری که باباشو از دست میده و باید محکم باشه تا خواهراش زیاد غصه نخور، حالا ما بدون آقا باید خودمون به خودمون میگفتیم ایران ایرانِ امامرضا و صاف و محکم میایستادیم.
ما گریه نکردیم، هشتاد و اندی شب میگذره ازش ولی ما اصلا به اندازه این غمِ لامصبی که با غینِ غلیض نوشتنش، گریه نکردیم، غصه نخوردیم و فریاد نکشیدیم. و تازه سحر ده اسفند فهمیدم که هیچ قهرمانی رو زمین نمیمونه هادی. همه قهرمان واقعیها یه روزی، خیلی قشنگ میرن پیش خدا. و فکر کنم تنها راه رها شدن از غم رفتن قهرمانها و ظلمِ دنیا اینه که ماهم قهرمانهایی بشیم که قفس دنیا براشون کوچیک میشه نه؟