هدایت شده از ᴿᵘᶻᵉ 𝙁𝙚𝙠𝙧 | روضهفکر
اشک کافی نیست.
«برای او چه میکنی؟»
با یک عهد از وداع برگردید.
زبانم از نوشتن چیزهایی که دارم زندگی میکنم قاصره ولی گاهی فکر میکنم، تاریخ نویسها اونقدر قشنگ روایتش خواهند کرد که واقعا هست؟ یا در حد یک نیمخط از روی اینهمه شکوه و حماسه و عمیقترین غمها و حسِ تجربههای عجیب میگذرن. و چقدر حقیرن اونهایی که در این عصر زنده بودن و نفس کشیدن ولی یا چشم روی مهمترین صفحاتِ قصه دنیا بستن، یا حتی مقابلش ایستادن. مقابل سمت درست تاریخ، مقابل قصهای که خدا داره خوشگل روایتش میکنه..
هدایت شده از "برکه"
با اینکه اونقدر گریه کردم که سرم درد میکنه ولی باز هم این هوا بغض دارم که داره بیوزنم میکنه.
هدایت شده از سبز جاندار"
هیچوقت فکر نمیکردم همچین روزی رو ببینم، فکر میکردم تو نامیرایی و همیشه دارمت...
روزهای فشردهای میگذرن بر من. ولی خوشحالم میکنن، که تو خونه حداقل نمیشینم تا این چند روز بگذره، دارم یه کاری میکنم، هرچند کوچیک و ناقابل.. امیدوارم آقا ببینه : )
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110