در هرحال امیدوارم همه باهم عاقبت بخیر شیم، فکر نمیکردم زندگی اینقدرها سخت باشه..
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تو گفتی صبر کن مرجانو. دندون رو جیگر بذار. مرد باس رو پا خودش واسته. گفتی نمیخوام از خرمای نخلهای آقات بخوروم. نمیخوام کنار اسماعیل و جاسم خوشهچین زمینهای آقات بشُم. گفتی اگه بخوام بیام خواستگاریت باید دستوم پر باشه. گفتی من مث یوسف پسرعاموت بابای ملّاک و زمیندار ندارم که بهم جریبجریب زمین و کارگر و موتورآب بده. گفتی میرم خدمت. میام کار پیدا میکنم. اونوقت سرمو بالا میگیرم و میام در خونه آقات. گفتم نرو تاب ندارم. یهجوری میسازیم با هم. خودم کارهای ترجمه میکنم و آموزشگاه، زبان یاد بچهشهریها میدم. تو هم همینجا سر نخلهای آبادی کار میکنی. عرضهشو داری.
یادته دم غروب سر آببند، بیل انداخته نشسته بودی. پاچه شلوارتو تا زانو ورداده بودی. پاهاتو از چکمه درآوردی و پا به آب خنک دادی. گفتی دخترحاجی عقب واستا، کسی نزدیک من میبینتت خوب نیس. گفتم عرقکردی، پا تو آب نده خو سرما میخوری. قطرههای عرق از نوک دماغت میچکید. نفس میزدی و شونههای پتوپهنت بالا و پایین میشد. حیاکردی دکمه بالای پیرهنتو بستی. آخ که چه قندی تو دلم آب میشد از مردونگیت. روز به روز مردتر میشدی تو چشمم.کاش محرمم بودی و دستهای مردونت... هیچی. گیسهای بافته تنباکوییرنگم رو از زیر چارقد دو طرف شونههام بیرون انداخته بودم که کشموهایی که خودت بهم دادی رو ببینی. میدونستم دلت میره سی زلفهام. گفتهبودی رنگش تنباکوی آبادانو میمونه. نوک طره موهامو مث سیم تلفن پیچیدم دور انگشتم، سرمو کج کردم، همه دخترونگیم رو جمع کردم بلکه زورم به نگهداشتنت برسه. گفتم واقعا میری؟
گفتی ها مرجان. میرم که بیام قشنگترین دختر ایل رو بگیروم. رعیتجماعت نمیتونه مث آقایوسفخان گردنی طلا و گوشی آیفون سی دختر مورد علاقش بفرسته؛ عمر که میتونه بذاره دوسالی خدمت بره بخاطر عشقش. کم ما رو زیاد ببین دخترحاجی. گفتم خو دیدی که پسفرستادم، جان مرجان غصه نخور. آه کشیدی. گفتی میرم سرمو بتراشم، صبح باید راه بیفتم ایشالا. تو هم برو. هوا سوی تاریکی میره. بغض مث خرمای کال بهاره افتاد تو گلوم. پیچ گیسهامو از لای انگشتام بازکردم و قیچی انداختم. گفتی دیوونهای مگه نگفته بودم موهات عمر منه؟ عمر منو کوتاه نکن. گفتم بذار تو کولهت ببر، اونجا همرات باشه. تا برگردی باز موهام بلند شده. خندیدی.
سه روز پیش، عموم و خونوادش آمدن شبنشینی. تو استکانهای انگشتی چای میریختم. صحبت جنگ بود. عموم گفت صبح پادگانتون رو زدن. دنیا یه لحظه واستاد. اسمتو آورد و گفت آسایشگاه رو که زدن، پسر حاج یدالله شهید شده. گفت پادگان با خاک یکی شده. گفت از آوارهای آسایشگاه بوی تنباکوی سوخته میومده. هزار مرد بندری تو سرم دمام زدند. هزار زن جنوبی تو سرم کل کشیدن. به مردونگیت قسم قلبم از کار افتاد. نفهمیدم انگشتامه کی با استکان شکسته بریدم. چشام کور شد. به جیغی از حال رفتم. آبطلا بهم دادن. نیمساعت بعد چشم وا کردم. یوسف به نیشخند گفت بهتری دخترعامو...؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از طیران | تصویرسازی
تو مادری و به آغوش میکشی همه را
و روی دامن تو عادتم گریستن است
#سعید_مبشر
گاهی یهویی همه انگیزههام برای زیستن رو از دست میدم. یهویی اینجوریم که واقعا این دنیا ارزش بودن رو نداره، ارزش زندگی کردن نداره، ارزش ذوق وردن نداره. من دارم در یک دنیا با بینهایت گاو دو پا زندگی میکنم، این زندگی نمیارزه خدایی خدای مهربون.
گاهی جدی با یک تلنگری برمیگردم پُشت سرم رو نگاه میکنم و میبینم که چقدر آدمهای قدیمی کمی برام مونده. چقدر من از آدمهایی که شاید تا دوسال پیش داشتم دور افتادم. چقدر دنیاهامون متفاوت شده. هفته پیش قبل از تشیع آقا، زیر استوری یکیشون که استوری توهین آمیزی نسبت یه آقا بود، کامنتِ "چقدر حقیر" گذاشتم و آنفالوش کردم. یکیشون که فکر میکنم یکمی بیشتراز یکم دوسش داشتم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
گاهی جدی با یک تلنگری برمیگردم پُشت سرم رو نگاه میکنم و میبینم که چقدر آدمهای قدیمی کمی برام مون
شاید وقتی هنرستانی بودیم هنوز، فکر نمیکردم چیزی بیشتر از زنزندگی اتفاق بیفته که بتونه بینمون جدایی بیاره، و ما اونم شکست دادیم و برگشتیم.. ولی اتفاق افتاد. و من فهمیدم از این آدمها برای من دوست در نمیاد. اونها همیشه همینجوری فکر میکردن، اونها از ابتداهم شاید زیاد از وجود من بینشون خوششون نمیاومد ولی من سادهلوحانه از همون اول، دوسشون داشتم و فکر میکردم اگر آدم خوب و مهربون و بِروزی باشم منو دوست خواهند داشت. نه! هیچوقت اینطور عمل نمیکنه و اونا بخاطر معاشرت با ما از ما بدشون نمیاد که با معاشرت دوباره نظرشون تغییر کنه. اونها احمقانه و عجیب، ما رو نمیبینن و به حساب نمیارن. اینقدری که نزدیکترین هاشون این مدت رفتن، نزدیکترینها!
یاسهاسبزخواهندشد ؛
شاید وقتی هنرستانی بودیم هنوز، فکر نمیکردم چیزی بیشتر از زنزندگی اتفاق بیفته که بتونه بینمون جدایی
حالا من بابتش ناراحتم؟ بله ناراحتم چون من آدمیزادم. چون همیشه شنیده بودم دوستانِ دبیرستان میمونن، چون میدونم که همشون باهم مدتهاست که خوبن و من از روز اول رفتم که هم اعصابِ من در آرامش باشه هم اونا فکر نکنن یکی از بچههای بالا بینشونه و نیاز به گروههای جداگونه نداشته باشن : ) گاهی فکر میکنم تجربه بودن بینِ اقشار مختلف جامعه در هنرستان و زودتر وارد این فضا شدن چقدر معایب داشت، من هیچ دوست قدیمیای ندارم. هرچند یه عزیزی چند وقت پیش بهم گفت، مگه قدیمی بودن آدمها مهمه؟ نمیدونم ولی فعلا بابتش غمگینم.
ولی خب، فکر میکنم وارد مرحلهای شدم که دیگه آدمها انگشت شمار میمونن و هموناهم کم و کم میشن : )