امروز تجمیع اتفاقات و احساسات متفاوتی بود. در ابتدا خوشحال نبودم، و خسته و بیمار. ولی در انتها با اینکه همچنان خسته و بیمار بودم اما، شبیه پرندههای آزاد میتونستم از سبکبالی پرواز کنم. شاید چون احساس کردم امروز یکم مفیدتر از چندماهِ گذشتم بودم، شاید چون دوستانِ خوبی دارم، گوش شنوا و همراه و هممسیر و راهنما هایی دارم، خدا برام هوایِ خوب، موتورسواری و یه عالمه پیادهروی از آسمونش وسیعش فرستاد، و شاید چون خدا دوستم داره هنوز هادی.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
یه عالمه شکرت خدایا، برای امروز، از لحظه اولی که چشمام رو باز کردم تا این لحظههای آخری که میبندم. هیچی جز تو نداریم : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
به عنوان آخرین تولید محتوا درباره این اتفاقهم، شاید اینا واقعی ترین و قشنگ ترین عکسهایی هستن که گرفتیم..
این عکسها مربوط به فردای همون شبه که ما با گل و لباس و اینها، رفتیم چهارراه. و بعدش خیابانها رو همونجوری عروس و دومادوار با پرچم گَز کردیم. بیشتر از هر دو اتفاقی که قبلش تجربه کرده بودم بهم مزه کرد. داشتم یکی از مهم ترین اتفاقات زندگیم رو همراه آدمهایی جشن میگرفتم که شش ماه بود باهاشون آشنا شده بودم و تا قبل از این شش ماه اصلا نمیدونستم به این واسطه قراره بشناسمشون.. اما بهرحال، اون شب به آقا زیاد فکر کردم.. و بهش گفتم دعامون کنه.