روابطمون با ادمای زندگیمون جوری شده که دلتنگ همیم ولی حوصله ی همدیگه رو هم نداریم.
این روزا شبیه چای سردم . هیچکس با هیچ سلیقه و شخصیتی، دوستم نداره و مهم نیست که قبلاچقدر داغ بودم و لبسوز، مهم نیست که چقدر به دردشون خوردم وقتی که هیچکس نبود تا با وجودش گرم شن. مهم الانه، که توی بدترین روزا ، هیچکس فرصتی برای دوست داشتنم نداره .
جایی دور تر از خودم ایستادهام به تماشایِ کسی که به جای من زندگی میکند ، چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی.
سپس لبخندی زد و گفت :
اگر شبی زیر این آسمان ، در آغوشم به خواب بروی ، به کنایه از شب خواهم پرسید : که ماهِ در آغوش او زیباست یا ماه در آغوشِ من؟
میشه بیشتر حواست بهم باشه؟ بیشتر باهام حرف بزنی؟ بیشتر بغلم کنی؟ بیشتر صدام کنی؟ بیشتر بهم زنگ بزنی؟ بیشتر واسم آهنگ بفرستی؟ بیشتر چت کنیم؟ بیشتر منو بخوای؟ بیشتر برات مهم باشم؟ بیشتر دردودل کنیم؟ اخه تو تنها کسی که حالم وقتی هست خوبه و نباشه به هم ریختم")