ولی اونجایی از زندگیم برام غیرقابل تحمل بود
که فهمیدم توی شلوغی بین مردم حالم بد میشه.
-باهام حرف بزن.
+گاهی اوقات کلمات دربرابر بیان درد ها کم میارن.
-پس بذار با آغوش کشیدنت، این درد رو بینمون تقسیم کنم.
-میگفت اونقدرا هم غمگین نبودم؛ فقط برای ارتباط گرفتن با آدما باید باطری اجتماعی بودنمو شارژ میکردم ولی اونم زود تموم میشد در حدی که نمیفهمیدم کجام یا کی ام، فقط اینو میدونم که به کنج اتاقم نیاز دارم، همین الان!