حالم گرگ و میش است؛
شب نیست، خورشید هم طلوع نمیکند و تمام جهانم بلاتکلیف شده...
بعضی وقتا واقعاً از این میترسم که شاید جدی دیگه هیچچیز قرار نیست به وجد بیارتم؛ منظورم خوشحالی نیستا، حال ندارم توضیحش بدم، خودتون میفهمید قطعاً.
میخوام انقدر سرمو بکوبم تو دیوار که از گوشامو دهنمو دماغم خون بریزه بیرون.
همه ی اینا درسته
ولی یه روز بالاخره همین آدما به نقطه ی ته خط میرسن
دیگه نمیتونن
ازشون بر نمیاد خوب باشن
نمیتونن لبخند بزنن به بقیه
حوصله ی شنیدن درد و دلای بقیه رو ندارن
جون اینو ندارن که هوای بقیه رو داشته باشن
و اونجاس که فراموش میشن و دیگه حتی خودشونم یادشون نمیاد کی بودن
بی هیچ حسی زندگی رو ادامه میدن که فقط صرفا ادامه داده باشن.
انقذ نخوابیدم و قهوه خوردم ک بتونم سرپا بمونم،
که ناراحتی قلبی به بیماری هام اضافه شد
خدایا شکرت.