شبیه به درختی شده ام که میان خواب زمستانی؛ بی برگ بی حاصل،در ظاهر زنده و در باطن هیچ..
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن؛به هر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را ...!
راه حلی داری؟
راه نجاتی...
برای کشتی شکسته اي که
نه غرق می شود،
نه نجات پيدا می کند ؟
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد.
اونجا که توی روانشناسی میگه :
دیدی یه مواقعی میگن که فرد نه خوشحاله ؛
نه ناراحت نه امید داره نه انتظار . . نه به دنبال جوابی برای این حالتشه نه هیچی !
نه چیزی خوشحالش میکنه و نه برعکس ؛
بهش میگن حالتِ خلأ عاطفی یا احساسی و چه تلخ ِکه خیلیامون دقیقا تو همین وضعیتیم؛
سیاهیِ افکارم نه تنها جلوی دیدمو گرفته،بلکه عین گل پیچک داره دور قلبم پیچ میخوره تا اونو همینجوری تو خودش حل کنه و منو جا بزاره با یه عالمه حسِ مزخرف تو جناقِ سینم .
من مقدار کمی خون در رگ هایم دارم؛بقیه اش را مقدار زیادی از استرس،کلافگی،بیخوابی،ترس از گذشته و آینده،اعتماد به نفس پایین تشکیل داده است ...
دیدی اون لحظه ای که آب پرت می شه تو گلوت یا یه تیکه غذا گیر می کنه تو قفسه ی سینت چه حالی داری؟ هی تقلا می کنی به بقیه بگی دارم خفه می شم و بقیه هم سریع میگن چیزی نگو بدتر می شی، الان دقیقا یه همچین حالی دارم، یه عالمه حرف گیر کرده تو گلوم، دارم خفه می شم، تقلا می کنم به بقیه بگم اما نمی تونم چون می دونم حرف زدن همه چی رو بدتر می کنه و اوضاع از اینی که هست خراب تر میشه:)...