راه حلی داری؟
راه نجاتی...
برای کشتی شکسته اي که
نه غرق می شود،
نه نجات پيدا می کند ؟
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد.
اونجا که توی روانشناسی میگه :
دیدی یه مواقعی میگن که فرد نه خوشحاله ؛
نه ناراحت نه امید داره نه انتظار . . نه به دنبال جوابی برای این حالتشه نه هیچی !
نه چیزی خوشحالش میکنه و نه برعکس ؛
بهش میگن حالتِ خلأ عاطفی یا احساسی و چه تلخ ِکه خیلیامون دقیقا تو همین وضعیتیم؛
سیاهیِ افکارم نه تنها جلوی دیدمو گرفته،بلکه عین گل پیچک داره دور قلبم پیچ میخوره تا اونو همینجوری تو خودش حل کنه و منو جا بزاره با یه عالمه حسِ مزخرف تو جناقِ سینم .
من مقدار کمی خون در رگ هایم دارم؛بقیه اش را مقدار زیادی از استرس،کلافگی،بیخوابی،ترس از گذشته و آینده،اعتماد به نفس پایین تشکیل داده است ...
دیدی اون لحظه ای که آب پرت می شه تو گلوت یا یه تیکه غذا گیر می کنه تو قفسه ی سینت چه حالی داری؟ هی تقلا می کنی به بقیه بگی دارم خفه می شم و بقیه هم سریع میگن چیزی نگو بدتر می شی، الان دقیقا یه همچین حالی دارم، یه عالمه حرف گیر کرده تو گلوم، دارم خفه می شم، تقلا می کنم به بقیه بگم اما نمی تونم چون می دونم حرف زدن همه چی رو بدتر می کنه و اوضاع از اینی که هست خراب تر میشه:)...
الان اونجایی از زندگی هستم که فروغ فرخزاد میگه: «گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم،از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم؟!»
این چه پارادوکس مزخرفیه که هم دلم میخواد بمیرم ولی واسه زندگی کردن کلی برنامه دارم، هم میخوام از همه فرار کنم ولی حتی شنیدن لغت«تنها»کاری میکنه اشکم دربیاد، هم کلی حرف روی هم جمع شده دارم هم دلم میخواد هیچوقت با کسی حرف نزنم
همه چیز در عین درست و صحیح بودن غلط و اشتباست ...