لبات کوچیکه ژل میزنی،صورتت گرده زاویه فک میزنی،چشمات رنگی نیست لنز میذاری،لاغری پروتز میکنی،موهات صافه فر میکنی،موهات فره صاف میکنی،چاقی پیکر تراشی میکنی
به جای این همه هزینه دو جلسه بریم تراپیست شاید یاد گرفتیم خودمونو دوست داشته باشیم♡:)
اگه کسی گفت وقت نداره زر زده من شخصا آدمی برام مهم باشه از خوابمم میزنم که دو کلمه باهاش حرف بزنم دلم آروم بگیره.
اوایل که حالم بد میشد ناراحت و عصبی میشدم، گریه میکردم، به زمون و زمان فح،ش میدادم، یا با یکی دردودل میکردم و خالی میشدم و..
ولی الان فقط سکوت میکنم جمع میشم تو بغل خودم و زل میزنم به دیوار و حتی به چیزی هم فکر نمیکنم
انگار به این مَن جدید بی حسی با دوز بالا زدن.. کامل بی حس نسبت به هر درد و غمی؛)"
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
ماه ..!احساس میکنم .."جذاب ترین خلقت خداس .
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
دردای شبو نخورید نجویید ، قورت ندید ..
دردای نصف شب دفن نمیشن روی دل میمونن ، قلمبه میشن پیاده روی تنهایی اونو هضم نمیکنه ؛ جذب بدن میکنه زیر بارون رفتن نمی شورتش ، بارون بهش آب میده و ریشه میزنه تو وجودت .. از انگشتای پات شروع به بالا اومدن میکنه و باز شب که میشه شبنمش از چشمات سرازیر میشه دردای شبو قورت ندید این دردا دفن نمیشن .
توی یک فاصله کوتاه که حتی خودتم متوجه نمیشی دیگه یک سری از آدما رو مثل قبل دوست نداری و بهشون اهمیت نمیدی
این روند انقد پیش میره که دیگه حتی یادت میره بهشون فکر کنی نه اینکه چیزِ دیگه یا آدم دیگه ای فکر تو مشغول کرده باشه نه !
«اونقدر خودت و افکار و ذهنت رو گُم کردی که دیگه هیچی واضح نیست حتی آدما...»
از صبح که پا میشم تو فکرمی کلِ روز هستی
شب میشه هستی، قبلِ خواب هستی
حتی وقتی میخوابم میای تو خوابم
خونه زندگی نداری خودت؟
یک مدت که بگذره ...
دیگه دلت تنگ نمیشه،دیگه ویس هاشو بارها و بارها گوش نمیدی،دیگه وقتی اسمش میاد دلت نمیلرزه،دیگه آرزو نميکنی که برگرده،دیگه خاطراتتونو مرور نمیکنی،پیگیرش نمیشی و حالشو از این و اون نمیپرسی یک مدت که بگذره نبودنش عادی میشه قبول میکنی که دیگه نداریش و کم کم بر میگردی به زندگیت امّا یک حفره خالی تا ابد توی قلبت میمونه که
«هیچکسی هیچوقت نمیتونه پُرِش کنه:)...»