یک مدت که بگذره ...
دیگه دلت تنگ نمیشه،دیگه ویس هاشو بارها و بارها گوش نمیدی،دیگه وقتی اسمش میاد دلت نمیلرزه،دیگه آرزو نميکنی که برگرده،دیگه خاطراتتونو مرور نمیکنی،پیگیرش نمیشی و حالشو از این و اون نمیپرسی یک مدت که بگذره نبودنش عادی میشه قبول میکنی که دیگه نداریش و کم کم بر میگردی به زندگیت امّا یک حفره خالی تا ابد توی قلبت میمونه که
«هیچکسی هیچوقت نمیتونه پُرِش کنه:)...»
نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه ولی یه مودی هست که من بعضی وقتا توش گیر میکنم، نه غمگینم، نه عصبانی، نمیدونم بی اهمیت باشم یا اهمیت بدم، حتی بعضی وقتا نمیدونم چه ریاکشنی نشون بدم!
پر از حرفم ولی نمیدونم بگمشون یا سکوت کنم.
واقعا نمیدونم؛ فقط میدونم هیچکدومشون اصلا خوب نیست.
شبی برایِ همیشه تمام شدم ، صبحِ آن روز غم بجایم به تمام کارهایم رسیدگی کرد ، بجایِ من به محل تحصیلم به رخت خوابم ، به جمع های خانوادگی رفت .. غم خودش را جایِ من نشان میدهد و هیچکس همنمیفهمد ، گویا کارش را خوب بلد است ، از زمان مرگمحدودا سه سالی میگذرد..
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
وآغوشت اندکجايیبرایزيستن؛اندکجاییبرایمردن. - احمدشاملو
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
از وقتی تو زندگیم برا کسی استثنا قائل نیستم و کسی و دوس ندارم و بخاطر کسی کاری نمیکنم، زندگی کسل کننده و تکراری ای دارم/
شبها پیش از آنکه به خواب برویم، چقدر حرف داشتیم که بزنیم. دیوانه بودیم. انگار حرفهای ما تمامی نداشت. چندبار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب ندیدیم !. آخر چه شد، که حال دیگر میآییم و خسته و بیصدا میخوابیم؟ شبها دگرگون شده؟ حرفها تمام شده؟ یا ما تمام شدهایم ..!؟
حواست هست که هربار اومدی گریه کنی؛ گفتی نه ارزششو نداره؟ حالا انقدر پری که دیگه تو خودتم، جا نمیشی .
_پـٰانیڪ
اول راهنمایی عاشقِ گوشی لمسی بودم الان بهترینشو دارم و برام مهم نیست !
شیش سال پیش آرزوم بود بعد تاریکیِ هوا بیرون باشم الان تا آخرِ شب بیرونم و بهم مزه نمیده میخواستم بگم:
«از تایمش که بگذره دیگه لذتی نیست:)!»