"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
سلام امشب میخوام یکم باهات حرف بزنم مث قبلنا مث همون شبا ک سرم میزاشتم رو پات ستاره هارو میشماردیم ت
سلام
امشب میخوام یکم باهات حرف بزنم
امروز یکی از همون روزایی بود ک از شدت دلتنگی ضعف جسمی کرده بودم و تموم وجودم میلرزید
حتی جون نداشتم حرف بزنم
خیلی سعی کردم پاشم سرپا ولی همش بدتر از سری قبلی خوردم زمین
همیشه وقتی دست پا چلفتی گری در میوردم و سر شیطنتام میخوردم زمین از دستم حرص میخوردی
ولی خودت از من بدتر بودی
یادته؟
به رسم همیشه ک دلم برات تنگ میشد امروز زنگ زدم بهت
بوق اول هنوز نخورده بود ک صدای پر هیجانت پیچید تو گوشم
اخ اون صدای مخملیت برای هزارمین بار دلم و برد
-سلام عشق زندگیم
و بعد دوتاییمون زدیم زیر خنده
گفتی عشق اول و اخر من کیه؟؟؟
دوباره بلند تر از قبل زدیم زیر خنده
هیچکس نمیدونست چه رازی هست پشت این دوتا جمله که انقدر مارو میخندونه
هنوزم هیچکس نمیدونه!
به خودم اومدم دیدم اصلا جوابی ندادی و همه ی اینا توهم بود
صدای بوق های مکرر بود ک میومد
بوق اول
روز اولی ک دیدمت
چند روزی بود ک ازت خوشم میومد و از دور چشمات و دید میزدم
بوق دوم
صحنه ای ک باهم رو به رو شدیم
تو حیاط وایساده بودم آبمیوه میخوردم
داشتی نگام میکردی
خندیدم گفتم چیه میخوری؟
توم گفتی اره و ابمیومو گرفتی و بقیه شو خوردی
اونجا بود ک شروع شد همه چی
بوق سوم
اومدی از پشت میزکارم صدام کردی گفتی بیا
عصبی بودی
وقتی اومدم داد زدی مگه بهت نگفته بودم فلان کارو نکن؟؟
هرچی میتونستی بارم کردی و رفتی
همونجا وایسادم و خشک شدم سرجام
بوق چهارم
چند روز بعد از دعوامون اومدم دنبالت سر کارت
بردمت بیرون نشوندمت رو یه نیمکت
نه تو حرفی زدی نه من
سرمو گذاشتم رو پات و گریه کردم
سرمو بلند کردی و اشکامو پاک کردی و جاشون بوسه زدی
بوق پنجم
روزای آخر باهم بودنمون بود
یادته روز اخرو
ادکلنتو از جیبت دروردی و زدی به پیرهنم
من هنوزم اون لباسمو نشستم و نپوشیدم تا وقتی دلتنگت شدم به آغوش بکشمش
بوق ششم
کم میتونستیم همدیگه رو ببینیم و به سختی
بالاخره تونستی بیای شهرمون
سرم تو گوشی بود و در حالی ک منتظرت بودم از پله ها میومدم پایین
دیدم تویی ک داری از پله ها میای بالا
سرتو اوردی بالا دیدی منو
انقد محکم بغل کردیم همو ک از پله ها افتادیم
بوق هفتم
بی اعصاب سر یه مناظره مهم بودم
یهو در باز شد
اومدم بهش بتوپم ک گفت تو اینجایی
از اتاق بیرون اومدم
وایساده بودی وسط سالن
چقد لاغر شده بودیا
دویدم
دویدم و نفهمیدم اشکایی ک هیچکس ندیده بودتشون کی جلوی همه جاری شدن
بوق هشتم
پیام دادی نمیخواستم ولت کنم مجبورم کردن
زنگ زدم
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد
پیام دادم
عشق زندگی؟
کجایی؟
بی جواب موند
هنوزم بی جوابه
و بوق آزادی که در آخر از گوشی در میاد و تماسی که باز هم بی پاسخ موند
تلفنو ک میزارم زمین میبینم همه ی جونم خیس از اشکه
اشکایی که گفته بودی هروقت ی قطره اشک از این چشمات بیفته
یه روز از عمر من کم میشه
الکی بود دیگه نه؟!
وگرنه تو که میدونستی رفتنت چه مصیبتیه برام،
نمیزاشتی بری که من مثل ابر بهار ببارم
#برایتو
#قطعهایازخاطرات
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
سلام امشب میخوام یکم باهات حرف بزنم امروز یکی از همون روزایی بود ک از شدت دلتنگی ضعف جسمی کرده بودم
نمیفهمم چی میشه که یهو انقدر مینویسم.
مجتبی شکوری میگه:
«عیبی نداره اگه حالت خوش نیست»
بعضی دردها و رنجهارو نمیشه حل کرد
باید به دوش کشید، باید تحمل کرد..
میدونی آدم جوری ساخته نشده که
بتونه همهی دنیا رو دوست داشته باشه ولی
جوری ساخته شده که بتونه یه نفرو اندازهی
همهی دنیا دوست داشته باشه ':)
غم انگیز ترین بلایی که میتونه سر دو نفر که یه مدت خیلی باهم صمیمی بودن بیاد اینه که سر یه موضوع که نتونستن باهم حرف بزنن از هم جدا شن و بعد بخوان برگردن و همه چیو درست کنن. انگار دو نفرشون خیلی میخوان که همه چیز درست بشه، ولی این وسط خیلی چیزا تغییر کرده، شایدم جفتشون توی زمانی که دور از هم گذروندن خیلی تغییر کردن، و اون لحظه که میفهمن هیچ چیز نمیتونه مثل قبل بشه. خود جهنمه..
اگر میتوانستم ،
-از آسمان و سقفِ اتاقم عذرخواهی میکردم ؛
بابتِ همهٔ شبهایی که به آنها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم .