آدم اولش چندان متوجه نمیشه. زمانی میرسه که دیگه حوصلهی انجام هیچ کاری رو نداره. چیزی توجهش رو جلب نمیکنه و گوشهگیر میشه. اما این بی حوصلگی از بین نمیره، بلکه باقی میمونه و روز به روز هم شدت پیدا میکنه و به مرور بدتر و بدتر میشه. آدم احساس خلا و پوچی میکنه، از دنیا و از خودش بدش میاد. اونوقت این احساس کم کم از بین میره و دیگه اصلا هیچ احساسی وجود نداره. آدم نسبت به همه چیز بی تفاوت میشه. دنیا به نظر یکی کاملاً غریبه میرسه و دیگر حاضر به پذیرفتن هیچ مسئولیتی نیست. آدم خنده و گریه رو فراموش میکنه. اونوقت قلب ها یخ میزنه، دیگه کسی کس دیگه رو دوست نداره. وقتی کار به اینجا رسید، دیگه بیماری درمان پذیر نیست و بازگشتی وجود نداره!
دلم بهانه ی تو را دارد،
تو می دانی بهانه چیست؟
بهانه همان است که
شب ها خواب از چشم من می دزدد..!
عباس_معروفی
ميدونى تهِ دل كجاست؟
ته دل همونجاييه كه فقط جای يه نفره،
ته دل همونجاييه كه فقط يه نفر ميتونه باشه،
ته دل يعنى اينكه من غرورم و اخلاقای بدمو همه رو كنار ميذارم بخاطرش، بخاطرِ ته دلم
پس این همه نگین از ته دلم دوستت دارم چون ته دل تنها جای یکنفره نه همه.
خودم ، گوشیم ، زندگیم ، سَرَم ؛ همشون در حال ترکیدنه و هیچ کاری نمیتونم بکنم .