دارم کارمو میکنم، کتابمو میخونم، فیلممو میبینم، یهو چی میشه؟ نیروی زندگی ازم خارج میشه یهو دیگه دلم نمیخواد کاری کنم، میخوام هیچ کاری نکنم، من میخوام یک کاکتوس تنها باشم بشینم یجا کاری نکنم و کسی هم بهم دست نزنه..
وقتی قهرید برید بهش بگید که:
«من فکر میکردم تا همیشه کنارمی؛
واسه همین هیچوقت
نداشتنت رو یاد نگرفتم»
این متن به تنهایی مرحم تمامِ جدایی هاست .
یه حسی دارم همش می گه ول کن، هرچی اکانت داری دیلیت کن، اینستاتو دی اکتیو کن، واتسپو پاک کن، تلگرامُ حذف کن، سیمکارتتو بشکون و تموم پلای ارتباطیت با دوستاتو خراب کن، هیچ کسو نبین، برو تو تنهایی و خلوت خودت غرق شو و به خودت برس، نفس بکش و تازه شو، اونقدر همه رو پس بزن و از دنیای آدما و هرج و مرج دور شو که ذهنت خالی شه و همه برات بی اهمیت بشن و کسی نمونه که بخوای راجبش فکر کنی یا ذهنتو بهم بریزی، اتلاف وقت کنی یا سردرگم بشی و ندونی برای اهمیت به کدوم موضوع و چه کسی این حس گوهو داری و انقد همه چی درهم و آزاردهندس!
کاش الان ظهر هشت سال پیش بود و داشتم شیرکاکائو میخوردم و پو بازی میکردم و نمیدونستم زندگیم هشت سال بعد با سردرد و یه دنیا غم آمیخته شده.
سخت ترین بخش خودشناسی روبرو شدن با زخم هاییه که نقشی در بوجود اومدنشون نداشتی، اما مسئولیت ترمیم کردنشون با توئه.